تبليغاتX
دیوار - امروز 23
   چه قدر می خوانندم به شادی. چیزی وجودم را می کاود. به مقصد نمی رسد و ادامه می دهد. وقتی می خوابم موجوداتی درون مغزم شروع به دویدن می کنند. هر کدام بسته ای به دست دارند و انگار جایی برای گذاشتن شان می جویند. گاهی به هم برخورد می کنند  و باز هم می دوند. هیچ فکر من نیستند که آرامش می خواهم. اگر در این لحظه بیدار شوم همه شان بسته هاشان را بر زمین می گذارند و چون کوتوله هایی که دیوی دیده باشند فریادزنان می دوند تا پنهان شوند. می خواهم خالی شان کنم. می خواهم خود به کمک خویشتن بشتابم.
    می خواهم لطفت را سپاس گویم، تو که امیدم می دهی. تو که زیبا می کنی داشته هایم را! حالا بیا و نگو چه شده، بیا و نگو به چه فکر می کنم. نگو که همه چیز خوب است که می دانم هست! من از چیز دیگری سخن می گویم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:32 توسط نگین |