نمي آيي كه يعني مهم نيست؟
نمي خواني كه يعني وقت نداري؟
سر در گم ام. ساعت 7 صبح بيدارم. كار و كار، ساعت 12 شب هنوز بيدارم. زنده ام. اميدوارم. كار مي كنم. كلاس زبان مي روم. دوستانم را هر از گاهي مي بينم. مادرم را. براي گردش بيرون مي رويم. مي خوابم. از خواب هايم مي ترسم. از خواب هايي كه تو را به من رساندند! از خواب هايي كه تو را از من مي گيرند! من از خواب مي هراسم اما بدان احتياج دارم!
مي نويسم. عده كمي مي آيند. مي خوانند. گاهي نظر مي دهند. اي كاش مرا نمي شناختي كه از نوشته هايم قصه پردازي نكني.
خسته ام. دكتر هم رفته. وقت دكتر لغو مي شود.
آرايش مي كنم. امروز عصر مهماني دارم كه برايم عزيز است. لباس ها داخل ماشين مي چرخند. خبر داري؟! خبر داري كه هنوز قيچي نخريده ام؟ خبر داري كه دلم تنگ است؟!
پ.ن. اميدوارم كسي اين پست را نخواند!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 15:48 توسط نگین
|