تبليغاتX
دیوار -
چمدان را که داخل کمد می بینم
صدای قلبم را می شنوم
چمدانٍ لعنتی!
مرا به کاویدن دیوارهای خانه می خواند
به بوییدن لباس هایت
به شب های بی خوابی.

تلویزیون را روشن می کنم
نماد حماقت را می بینم
که برای بادی گاردها دست تکان می دهد
و ار خود شومنی در حد اعلی می سازد!
خاموش می کنم
تا فراموش کنم که همه زندگی مان را تباه می کند
تلاشمان را داغدار می کند.

می خوابم
خواب می بینم سفر ممنوع شده است.
می بینم که ممنوع الخروج شده ام
و تو
ممنوع الورود!
و من آواره ای در شهر خویش
که این سوی سیم خاردار مانده است
و برای تو
آن سوی سیم دست تکان می دهد
اشک خشک شده است.

می روم
به شاگردانم می گویم
درس بخوانید
به فکر آینده تان باشید
می توانید آینده تان را بسازید
دروغ می گویم!
می گویند می دانیم
دروغ می گویند!

زنگ تلفن است
حتما تویی
می خواهی تولدم را تبریک بگویی
تو بودی
دزد همه دارایی ات را با خود برده بود!
روز تولدم؟
    فراموشت شده بود!

صدای تلفن
دیگر نمی خواهم جواب بدهم
دختر عمه ام می خواهد تولدم را تبریک بگوید
یادش بود!!

آهنگی ترکی گوش می دهم
«اوچون قوشلار
اوچون
بوردا وفا یوخ
...»
صدایش حزن آرامش بخشی دارد!


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:5 توسط نگین |