تبليغاتX
دیوار
   چه قدر می خوانندم به شادی. چیزی وجودم را می کاود. به مقصد نمی رسد و ادامه می دهد. وقتی می خوابم موجوداتی درون مغزم شروع به دویدن می کنند. هر کدام بسته ای به دست دارند و انگار جایی برای گذاشتن شان می جویند. گاهی به هم برخورد می کنند  و باز هم می دوند. هیچ فکر من نیستند که آرامش می خواهم. اگر در این لحظه بیدار شوم همه شان بسته هاشان را بر زمین می گذارند و چون کوتوله هایی که دیوی دیده باشند فریادزنان می دوند تا پنهان شوند. می خواهم خالی شان کنم. می خواهم خود به کمک خویشتن بشتابم.
    می خواهم لطفت را سپاس گویم، تو که امیدم می دهی. تو که زیبا می کنی داشته هایم را! حالا بیا و نگو چه شده، بیا و نگو به چه فکر می کنم. نگو که همه چیز خوب است که می دانم هست! من از چیز دیگری سخن می گویم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:32 توسط نگین |

   نمي آيي كه يعني مهم نيست؟
   نمي خواني كه يعني وقت نداري؟
   سر در گم ام. ساعت 7 صبح بيدارم. كار و كار، ساعت 12 شب هنوز بيدارم. زنده ام. اميدوارم. كار مي كنم. كلاس زبان مي روم. دوستانم را هر از گاهي مي بينم. مادرم را. براي گردش بيرون مي رويم. مي خوابم. از خواب هايم مي ترسم. از خواب هايي كه تو را به من رساندند! از خواب هايي كه تو را از من مي گيرند! من از خواب مي هراسم اما بدان احتياج دارم!
    مي نويسم. عده كمي مي آيند. مي خوانند. گاهي نظر مي دهند. اي كاش مرا نمي شناختي كه از نوشته هايم قصه پردازي نكني.
    خسته ام. دكتر هم رفته. وقت دكتر لغو مي شود.
    آرايش مي كنم. امروز عصر مهماني دارم كه برايم عزيز است. لباس ها داخل ماشين مي چرخند. خبر داري؟! خبر داري كه هنوز قيچي نخريده ام؟ خبر داري كه دلم تنگ است؟!

پ.ن. اميدوارم كسي اين پست را نخواند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 15:48 توسط نگین |

تغيير مي دهم
      كلاس ام را
      دوستانم را
نمي بينم
كساني را ديدنشان را دوست ندارم
آنان كه رنجاندنم براي شان عادت شده است
آن ها كه افتخار مي كنند
     به لباس شان
     به مدل موي شان
     به خانه گران قيمت شان
     به شهرشان
     به نژادشان
     به تسبيح و جانمازشان

مي روم
از ماندن مي هراسم
آينده را مي بينم گرچه مبهم
به سوي آينده مي روم
به نبرد با مشكلات
مي روم
حتي اگر نرسم...
    
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:37 توسط نگین |

چمدان را که داخل کمد می بینم
صدای قلبم را می شنوم
چمدانٍ لعنتی!
مرا به کاویدن دیوارهای خانه می خواند
به بوییدن لباس هایت
به شب های بی خوابی.

تلویزیون را روشن می کنم
نماد حماقت را می بینم
که برای بادی گاردها دست تکان می دهد
و ار خود شومنی در حد اعلی می سازد!
خاموش می کنم
تا فراموش کنم که همه زندگی مان را تباه می کند
تلاشمان را داغدار می کند.

می خوابم
خواب می بینم سفر ممنوع شده است.
می بینم که ممنوع الخروج شده ام
و تو
ممنوع الورود!
و من آواره ای در شهر خویش
که این سوی سیم خاردار مانده است
و برای تو
آن سوی سیم دست تکان می دهد
اشک خشک شده است.

می روم
به شاگردانم می گویم
درس بخوانید
به فکر آینده تان باشید
می توانید آینده تان را بسازید
دروغ می گویم!
می گویند می دانیم
دروغ می گویند!

زنگ تلفن است
حتما تویی
می خواهی تولدم را تبریک بگویی
تو بودی
دزد همه دارایی ات را با خود برده بود!
روز تولدم؟
    فراموشت شده بود!

صدای تلفن
دیگر نمی خواهم جواب بدهم
دختر عمه ام می خواهد تولدم را تبریک بگوید
یادش بود!!

آهنگی ترکی گوش می دهم
«اوچون قوشلار
اوچون
بوردا وفا یوخ
...»
صدایش حزن آرامش بخشی دارد!


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:5 توسط نگین |

آن روز که باید مهربان بودی
مهربانی هنوز تعریف نشده بود!
من خواستم مهربان باشم
با تو
با خودم
با آنان که دوستم داشتند
و
آنان که دوستم نداشتند!

زخم زبان زدند
نمی خواستند دوست داشته شوی!
کوچک بودند
کوچک هستند
و من گمان می کنم
که هرگز بزرگ نخواهند شد!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:49 توسط نگین |

برای من زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطرش بجنگم!
من آرزوهایی دارم که گرچه بزرگ هستند اما دست نیافتنی نیستند!
من فکر می کنم رسیدن به آرزوهایم می تواند زندگی ام را بهتر کند اما اگر نرسم هم زندگی خوبی دارم!
...
من به خاطر آرزوهایم می جنگم!
من به خاطر زندگی می جنگم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:1 توسط نگین |

خیال می کرد که باران نخواهد بارید
چتری با خود نمی برد
از اعتماد به نفسش بود
یا یکدندگی اش
اما حتی آن روز هم که باران بارید
و زیر باران خیس شد
می گفت که چتر احتیاج ندارد.

بعد ها فهمیدم
تنها برای آنکه زیر چتر من بیاید
چتر نمی آورد
چرا نفهمیدم...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:9 توسط نگین |

  گربه هه اومد سمت من، سریع دوییدم تو ساختمون. کاش از گربه ها نمی ترسیدم! اون وقت بغلش می کردم مثل اونروز که اون گربه هه خودش رو پیچید به پات و پاتو بغل کرد.
کاش ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:38 توسط نگین |

   این یاهو هم بازی درآورده. نمی تونم آن شم. بدجور حالت تهوع دارم. با دوستم که صحبت می کردم به شوخی گفت نکنه خبری اه. از این حرفا بدم می یاد. نمی دونم ملت چرا این تیپ شوخی ها رو دوست دارن؟!  نمی دونم آقابون هم وقتی حالت تهوع دارن معنیش اینه که حامله ان؟!!
   از وقتی که جشن عروسی مون تموم شده هر شب خواب مراسم عروسی می بینم! یه شب خواب می بینم رفتم لباسم رو تحویل بگیرم اما خانوم اه نیومده! یه شب می بینم موهام رو رنگارنگ کردن. من می گم این چه وضعشه من نمی خوام. یه شب ...  خلاصه هنوز ذهنم آروم نشده.
   امشب خونه دایی اینا افطار دعوتیم. آرش که نیست. منم اصلا دلم نمی خواد برم، اگه آرش هم بود دوست نداشتم برم! نمی دونم چطور می تونم از شر مهمونی هایی که دوست ندارم برم خلاص شم. خیلی مسخره است که اگه حتی دلمون هم نخواد باید بریم!! فرهنگ بالای جامعه ماست!!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:44 توسط نگین |

    بالهای ظریفش همواره آماده پرواز بود. چشمان بی آلایش و مصممش را وقتی از آینده می گفتی به تو می دوخت. آرزو داشتم همچون او دو بال پرواز می داشتم. می آمد دانه ای برمی داشت و می رفت. دوست داشتم که با او بروم. روزی پریشان دیدمش. کودکی بازیگوش سنگش زده بود. سنگ به خطا رفته اما پرنده زیبا را ترسانده بود. روزها از او خبری نبود. از میان صدها سنگ یکی به آن بال نارنین خورده بود. بالش شکسته بود. پیدا کردن غذا سخت شده بود. به او گفتم بیاید و با من که بیشتر روزها تنها هستم همخانه شود. اما او پرنده بود. آسمان، خانه اش بود. روزها گذشت و او را ندیدم. پرنده رفته بود بی آن که بدرودی گوید. پرنده زیبای من ...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:18 توسط نگین |