تبليغاتX
دیوار

   وقتی توی موقعیتی باشیم که مجبور به بودن در اون موقعیت هستیم، خیلی راحت می شه غر زد! می تونیم گله و شکایت کنبم هرچند غیررسمی! وقتی تصمیم می گیریم که توی موقعیت دیگه ای باشیم یعنی داریم از اجبار فرار می کنیم، و صد البته هدف اصلی این نیست در واقع برای نجات خودمون تلاش می کنیم، حالا درست یا اشتباه. وقتی "پیٍ همه چی رو به تنمون مالیدیم" در واقع توی راهی قدم می ذاریم که به احتمال زیاد با مخالفت ها و موافقت های زیادی روبرو شده. مهاجرت یکی از این تصمیم هاست.
   با خوندن این  پست حامد قدوسی در مورد مهاجرت و بقیه وبلاگ هایی که با دیدن این مطلب یه مطالب دیگه در تایید و ردش نوشته بودن، این موضوع بدجور ذهنم رو مشغول کرده. برای من این موضوع مهمی اه، مهاجرت رو می گم!
   با خوندن وبلاگ ها یه موضوع رو فهمیدم و اون حس مشترک دلتنگی اه. تقریبا همه یه میزانی از دلتنگی رو داشتن. و البته خیلی ها حتی با این وجود همه فکر می کنن که نمی تونن ایران زندگی کنن. یه عده از خارجی بودن شاکی بودن و یه عده این موضوع رو بهانه می دونستن. فقط کسی می تونه قضاوت کنه که خارج زندگی کرده باشه. من که تنها چند هفته رو برای دیدن همسرم اونور بودم و از این سفر به عنوان کسی که همسرش رو بعد از مدت ها دیده اونم توی اون شهر زیبا به احتمال زیاد نمی تونم نظر درستی بدم. 

    وقتی کسی خانواده، دوست،  آشنا، خونه و ... رو می ذاره و می ره معنیش اینه که یا داره از شرایط بد فرار می کنه یا به امید شرایط بهتر جلای وطن می کنه. اگه از وضعیت جدید راضی باشه که خب فبهالمراد اما اگه راضی نباشه یا حس کنه چیزایی که بدست آورده کمتر از چیزایی که از دست داده ارزش دارن یا اونقدر ارزش ندارن اون موقع است که دو راه بیشتر نداره. یکی این که برگرده که در این صورت باید به سوالات این و اون جواب بده که چرا برگشته به این «خراب شده» یا اینکه همونجا بمونه و سختی های اونجا رو به سختی های اینجا ترجیح بده.

   به نظر می یاد زنان مهاجر راضی ترن که طبیعی اه. اونجا حداقل می تونن زن باشن! نگران این نیستن که به خاطر لباس رنگی دستگیر بشن! ضمن این که آزادی حجاب و انتخاب لباس هم موضوع کم اهمیتی نیست.

    تصمیم برای رفتن و موندن یا برگشتن تصمیم بزرگی اه. به نظر من و همسرم وقتی باید رفت که یه موقعیت خیلی خوب اونور بتونی برای خودت بدست بیاری. اگه نه، رفتن اضافه کردن یه مشکل به خیل مشکلات اه.

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:23 توسط نگین |

    همیشه پاییز که می اومد حس خوبی داشتم، دیدن دوستام، شروع دوباره درس! نظم و ... اما حالا چند ساله پاییز که می یاد دلم می خواد زمان کش بیاد و به پاییز نرسه. کاش یه ساعت داشتم مثل ساعت برنارد! می زدم همه چی متوقف می شد. دیدن آدمایی که دنیاشون کوچیک اه و می تونن برات تصمیم بگیرن و تو تصمیم گیری یاشون این بغض رو در نظر می گیرن مثل اینه که به سفری بری که دوست نداری!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:19 توسط نگین |

از رفتن و نیامدن نگو
از سفر
که دوستش نداشتی
از مرگ
   که نهایت جدایی ست.

روی آن ندارم که امیدت دهم.
هر بار دلگرمت کردم
روزگار ساز مخالف زد.
نمی دانم به خاطر من
سر جنگ دارد
یا تو خود دلیلٍ جنگی!

می آیم
شاید بتوانم بخندم
می دانم خنده ام را کودکانه دوست می داری
اما دریغ!
خنده ام خشکیده.
صدای محزونت دلم را چون "زانوی فیتیله" می لرزاند.

دیگر نمی توانم امیدوارت کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:33 توسط نگین |

روزي كه طلوع كردي
خورشيد براي هميشه پشت كوه ها پنهان شد،
زمين مدار گردشش را گم كرد
و من
نو شدم
چون
گل شيپوري باغچه مان.

روزي كه
لبخندت زندگي ام را پر كرد،
پر شدم از عشق.

روزي كه چون ماهي
در من شنا كردي
پا به دنيا گذاشتم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:2 توسط نگین |

    درست اه که تنهایی آدم رو دلنازک می کنه. چند روز بیشتر نیست که آرش رفته اما من از دیروز حال و روز خوشی ندارم. جور غریبی دلم گرفته. گوشیم رو برمی دارم و شماره ها رو می گردم به امید پیدا کردن یه نفر که باهاش کمی صحبت کنم. اس ام اسی بفرستم اما دریغ! کسی رو پیدا نمی کنم. اسم هر کی رو می بینم یا مشغول کارش اه یا درس یا اصلا ایران نبست. شابدم ازشون دور شدم اونقد که دیگه نمی شه یه اس ام اسی بزنم و از حالم بگم. یاد مادربزرگم افتادم که دو سال اه خونه اش نرفتم. از خودم بدم اومد. یه ساعت بیشتر راه نیست!
دلم تنگ اه. خیلی زیاد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:49 توسط نگین |

چون كودكي بهانه گير
مي چرخد
كتابش را مي خواند
با صداي بلند مي خواند،
صدايش براي شكستن تنهايي ست.

كتابم را مي خوانم
با صداي بلند مي خوانم،
صدايم براي از ياد بردن دلتنگي ست!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:16 توسط نگین |

صدای لباسشویی که داره لباسا رو می چلونه بلند می شه، دلم یه جوری می شه آخه صداش شبیه صدای هواپیمایی اه که داره سرعت می گیره که از زمین بلند شه. صدای دوری!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:23 توسط نگین |

    بیدار می شم با امید به داشتن روزی خوب. صبحونه ای می خورم و بیرون می رم. حالا که وقت خالی دارم سعی می کنم زبانم رو تقویت کنم. سعی هم می کنم که درست حسابی بخونم اما خب اونجور که دلم می خواد نمی شه. از وقتی که اومدیم خونه خودمون این تنها کاری اه که غیر از خوردن نصفه نیمه و خوابیدن انجام می دم. بعضی وقتا هم مجبور می شم برم خرید. قبل ها از خرید لذت می بردم اما حالا حس می کنم کار آسونی نیست. اصلا بیرون رفتن از خونه برام کار جذابی نیست حتی با اینکه تقریبا تمام روز تنها هستم. بالاخره آماده می شم و می رم بیرون. از چهارراه که می خوام رد بشم چراغ قرمزه. منتظر می مونم بعد از نود ثانیه انتظار همین که می خواستم رد شم یه موتوری که یه خانوم هم تو ترک موتور نشسته بود از جهت مخالف اومد و رد شد. ناخودآگاه با صدای بلند گفتم آدمی؟! از چارراه رد شدم. داشتم به دانشگاه پیام نور و پایین اومدن سطح سواد دانشجوها بودم. به اینکه چرا تاره بعد از چند ماه تازه زنگ زدن که بیاین کارت بانکی تون رو تحویل بگیرین. رفتم. کارت رو تحویل گرفتم. وقتی داشتم از اتاق می اومدم بیرون از خانومه پرسیدم الان پول واریز شده دیگه؟ گفت تا آخر هفته واریز می شه! بسی خرسند شدم! دلم می خواست یکی از تیکه هایی رو بگم که یه زمانی عادتم بود! دیگه حال تیکه انداختنم نداشتم. همین که اومدم بیرون یه ماشین بوق زد. محلش نذاشتم. دوباره بوق زد. گفتم نکنه آشنا باشه. زشته جواب ندم. نگاش کردم. یکی از پسرای علاف بود که دنبال یکی بود. محلش نذاشتم. حرص می خوردم که چرا اصلا به بوق زدنش توجه کردم. رفتم بانک که قسط وام ازدواجم رو پرداخت کنم. از بانک که اومدم بیرون منتظر ماشین بودم که یه پیکان رنگ و رو رفته می خواست از فرعی بپیچه تو خیابون اصلی. یکی که صندلی جلو نسشته بود داشت یه چیزایی به من می گفت. اینقدر عصبی شده بودم که حتی نمی فهمیدم چی می گه. وقتی ماشین پیچید دیدم یه آقای مسن داره می گه سلام استاد. تا یادم بیاد که کی اه ماشین رد شد. مرد مسن انگار آب سرد رو سرش ریخته باشن از من دور شد. وقتی ماشین رفت یهو یادم افتاد که این آقا از دانشجوهای دوره فراگیر معلمان بود. چقدر بد شد! حالم گرفته شد. بدجور وجدان درد گرفتم.

    نمی دونم جای دیگه ای تو این دنیا هست که اینهمه مزاحمت برای خانوما باشه و عادی هم باشه!

   سر کلاس زبان از استادم پرسیدم که متلک به انگلسی چی می شه؟ استاد گفت اونا متلک نمی ندازن که لغتی هم در موردش داشته باشن.  

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:9 توسط نگین |

می کوبد بر در
خشمگین و سرآسیمه
تو را می جوید
گمت کرده است
یا
تو گمش کرده ای؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:4 توسط نگین |