مرا به خاطر بسپار
مرا که می خواستم دختری باشم چون همه دختران شاد دنیا
نه چون دختران میهنم
مرا به خاطر بسپار که می خواستم عاشقی دگر گونه باشم
عاشق!
می خواستم محکم باشم چون ستون های مسجد محله مان
می خواستم زیبا باشم همچون گل های نسترن باغچه خانه مان
حالا من شادم
عاشقم
محکمم
زیبا هستم
اگر تو نماینده تمامی اما و اگرهای دنیا نباشی!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:11 توسط نگین
|
همیشه سعی کردم مدارک مربوط به دوره لیسانسم، فوقم، کارم و هر چیز دیگه ای
رو توی پوشه های جدا بذارم که مثلا منظم باشه. با این حال همیشه یه چیزایی
هست که نمی شه توی این دسته ها قرارش داد، مهم هم نیستن اما دوست دارم که
داشته باشمشون. مثلا اسم یه کتاب که یه نفر یه موقعی گفته قشنگه یا یه شعر
که یه موقعی خوندمش و به نظرم زیبا بوده و نوشتم که داشته باشمش. وقتی
بخوام دنبال این جور چیزا بگردم احساس می کنم بی نظم ترین آدم روی زمینم.
از دیشب که بی خوابی زد به سرم یه شعری که 3-4 سال پیش خونده بودمش و خیلی
ناز بود ذهنم رو مشغول کرده. می خوام پیداش کنم اما حسش نیست توی اون همه
وسیله برم دنبال چیزی که معلوم نیست کجا گذاشتمش. البته ممکن اه بتونم
پیداش کنم! در این صورت می ذارمش توی وبلاگم.
بی نظمی و عدم تمرکز و ... از همه بدتر اینکه آدم خودش و اطرافیانش رو
فراموش کنه. چرا؟ چون اینقدر کارای الکی واسه انجام دادن هست که تمومی
نداره. خواستم همه چی خیلی شلوغ نشه اما داره می شه! انگار کنترلش از دست
من خارج شده. منتظر یه اتفاق ساده ام.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:58 توسط نگین
|
وضعیت زن توی جامعه ما از وضعیت بد به فاجعه رسیده.
آنی دالتون عزیز متنی نوشته که حرف دل خیلی هاست. همین مونده که رفت و آمد خانوما رو بدون حضور یه مرد محرم کنارشون ممنوع کنن که روی طالبان هم سفید شه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 16:35 توسط نگین
|
بعضی وقتا تمرکز روی کاری که باید انجام بدم برام کار مشکلی می شه. مثلا امروز باید چند تا وسیله ضروری می خریدیم. آرش که اینجاها رو نمی شناسه، من اول بردمش بازار بعد یادم افتاد برای خرید لوازم برقی می تونستیم دو ایستگاه قبل پیاده شیم، خرید کنیم بقیه مسیر رو پیاده بیایم که سرویس آینه و جاحوله ای بگیریم بعد برسیم بازار بعد با اتوبوس یا تاکسی یه راست بریم خونه. من به بدترین شکل ممکن شروع کردم که البته تا یه حدی جمع و جورش کردم.
یه اخلاقی دارم که بعضی وقتا به نظرم خوبه بعضی وقتا نه، اونم اینه که حس مدیریت تو وجودم غلیان می کنه! انصافا هم بد نیستم اما وقتایی که تمرکز ندارم بدجور ضایع می کنم، مثل امروز. تازه وقتی تمرکز ندارم عصبی می شم.
همیشه از اینکه یه دوست قدیمی یا حتی یه همکلاسی سابق بهم زنگ بزنه کلی خوشحال می شم. بعضی وقتا تمام روز رو سرحالم. امروز اما یه استثنا بود. یکی از همکلاسی های دوره لیسانسم زنگ زده بود، بعد 5 سال! اما هیچ حس خاصی نداشتم. یه کم حرف زد بیشتر هم راجع به شوهرش که کلی مقاله آنلاین داره و ماهی یه مقاله چاپ می کنه!!! آماده کردن مقاله علمی کار آسونی نیست اونم توی رشته ما اما خب دیگه! حوصله ام بدجور سر رفته بود. آرش که زنگ زد خوشحال شدم که بهانه ای برای خداحافظی دارم.
خیلی دلم می خواد برای دوستای نازنینم کامنت بذارم اما نمی دونم چی شده که نمی شه. یا صفحه کامنت رو باز نمی شه یا باز می شه اما نوشته ها موقع ارسال می پره.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:58 توسط نگین
|
طرح نقدی کردن سوبسیدها گرچه به نظر بد نمی یاد از این جهت که همه چیز با قیمت واقعیش ارائه می شه و درست به همین خاطر مردم با احتیاط بیشتری آب و برق و ... مصرف می کنن اما اینطور که من می بینم بیشتر به سر کار گذاشتن مردم شباهت داره. کلی وقت و هزینه برای جمع آوری اطلاعاتی که معلوم نیست درست بوده باشن و بعدش با این برگه ای که من دیدم به نظر می یاد می خوان تصمیم بگیرن که به کی یا سوبسید نقدی بدن، اونم بر اساس یه سری اطلاعاتی که مطمئنم خیلی ها درست ننوشتن.
سهام عدالت هم که همین طور بود. یه برگه دادن دست مردم که یک میلیون ارزش داره! برگه سهام وقتی ارزش داره که شرکتی که سهام رو ارائه کرده معلوم باشه، بشه فروختش. همه اینها برای اینه که مردم نگن دولت کاری انجام نمی ده. خیلی راحت می شه مردمی رو که اینجوری فکر می کنن سر کار گذاشت! دوره خاتمی همه سروصداشون واسه همین بود. اما ای کاش کسی که به عنوان رئیس جمهور انتخاب می شه کاری انجام نده! اینجوری ملت راحت ترن!!
جامعه ما داره به ناکجا می ره.
پ.ن. نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم برای بعضی از دوستان کامنت بذارم. بعد کلی نوشتن وقتی ثبت رو می زنم همه چی می پره!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:37 توسط نگین
|
این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود. هنوزم هست! فردا هم امتحان پایان ترم زبان دارم. هیچ چی نخوندم، تازه می خوام برم آپارتمانی که گرفتیم وسیله ها رو توی کابیت ها بچینم. خوبه آرش قبلا تمیزشون کرده وگرنه کارم چند برابر می شد. اینقدر سرگرم این کارا شدیم که حس می کنم خودمون رو فراموش کردیم. سرگرم که چه عرض کنم گرفتار واژه بهتری اه! آخه یه عروسی گرفتن و اینهمه دنگ و فنگ... حالا سعی کردیم ساده باشه. هنوز کارت سفارش ندادیم، لباس من هنوز مونده، تازه پخش کردن کارت ها با توجه به پراکندگی جغرافیایی مهمون ها هم معضلی شده. با همه اینا یه کاری هست که باعث می شه حس خوبی پیدا کنم اونم مرتب کردن خونه و چیدن وسائل اه.
حالا من کار خاصی ندارم اما آرش خیلی از کاراش عقب افتاده. دلم می خواد همه کارا زودی انجام شه که آرش هم به یه مقدار از کاراش برسه.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:26 توسط نگین
|