تبليغاتX
دیوار

    یک سال از عقد من و آرش می گذره. به خاطر دوری و وضعیت کاریِ من، خیلی سخت گذشت. زندگی اه دیگه، به قول شاعر قشنگِ سخت! این چند روزه با کلی دوندگی تونستیم واسه شهریور قبل ماه رمضون تالار گیر بیاریم. بعدشم رزو آرایشگاه و گرفتن وقت آتلیه و ... . حالا باید دنبال لباس عروس برای من و کت و شلوار و کفش برای آرش باشیم. برای من کار وقت گیری اه. اما آرش خیلی سخت نمی گیره هر چی باشه می گه قشنگه! یه کار دیگه هم باید انجام بدیم، سفارش کارت دعوت. این یکی سخت تره! می خوام یه متن خوشگل واسه متن کارت پیدا کنم.

   شما پیشنهادی برای متن کارت ندارید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:3 توسط نگین |

بیهوده می کوشی دلش را بدست آوری

سنگدل تر از این حرف هاست!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:51 توسط نگین |

    چقدر زود دلم براش تنگ می شه. فکر می کردم این مدت دوری طولانی از من یه آدم محکم و سفت و سخت! ساخته باشه، اما اینطور نبود. دوری از آرش چیزی نبود که بشه بهش عادت کرد. این چند روز کنار هم بودن به نظرم شیرین و عادی می اومد. امروز که می خواست برگرده تهران، من به خاطر یه سری کار که اینجا داشتم باهاش نرفتم. فکرشم نمی کردم به این زودی به یه ساعت هم نرسیده دلتنگش بشم! حالا که بازم من و این کامپیوتر پیر موندیم، فکر کردم فرصت خوبی اه تا به همه دوستای خوبم که اینجا توی این دنیای مجازی باهاشون آشنا شدم سری بزنم. خیلی سعی کردم آنلاین شم و یه کم چت کنم اما مسنجرم به خاطر کهولت کامپیوترم که جدیدا ویروسی هم شده بالا نیومد. برای اینکه از این دلتنگی بیام بیرون همزمان با آپ کردن وبلاگم چندتا از آهنگ های سیما بینا رو گوش می دم. برای خال لبهات اومُدم مو... .  

آمدم تا شاعرانه بسرایم

يادم آمد كه هرگز شاعر نبوده ام!

 

خواستم تابلويي از آهويي زيبا كه صورت بر صورت نگار مي سايد تصوير كنم

يادم آمد كه هرگز نقاش نبوده ام!

 

خواستم آهنگي ناب برايت بسازم

يادم آمد هرگز حتي سازي به دست نگرفته ام!

 

هيچ كدام اين ها نيستم

اما در دوست داشتنت شهره شهرم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:48 توسط نگین |

انتظار ديدنت خواب را از چشمانم ربود.

 

مي آيم

بي هيچ تصوري...

تورا مي خواهم

نه تخيلاتم را !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:39 توسط نگین |

    چند روز دیگه آرش برمی گرده. این چند روزه همه اش اضطراب داره که به موقع همه وسیله ها رو جمع کنه. اضافه بار نداشته باشه. به موقع به فرودگاه برسه و اینکه کسی نیست بهش کمک کنه! منم عید که می خواستم برگردم اگه آرش نبود و کمکم نمی کرد هیچوقت نمی تونستم به اون خوبی چمدونام رو بندم. بماند که کوله خودشم اشتباهی گذاشته بود تو چمدونم.

   پیغام های امروز:

آرش: سلام . خوبي عزيزم؟

20 دقيقه بعد، من: اااا، سلام عزيزم! شرمنده من پاي كامپيوتر نبودم.

يه چند دقيقه صحبت مي كنيم بعد خداحافظي.

 

يك ساعت بعد، من: كجايي بي تربيت دلم تنگ شده برات.

75 دقيقه بعد، آرش: خودتي! من همین الان آنلاين شدم. برم ناهار بخورم مي يام.

من: باشه. منم برم يه كم بدرسم.

 

عصر، آرش: نگين جون من مي رم يه جايي. اومدم برات تعريف مي كنم. فعلا خداحافظ.

نيم ساعت بعد، من: باشه. منم با سميه اينا مي رم خريد.

نيم ساعت بعد، آرش: من اومدم. باشه خوش بگذره.

10 دقيقه بعد، آرش: من برم بينم دكتر چي كارم داره.

يك ساعت بعد، من: سلامممممممم. من اومدم. برم لباسام و عوض كنم.

10 دقيقه بعد، من: عزيزم من مي رم شام بخورم.

همون موقع! آرش: نوش جونت عزيزم.

نيم ساعت بعد، من: من اومدم.

آرش: من مي خوام دوش بگيرم.

من: اوكي.

10 دقيقه بعد، آرش: من اومدم.

10 دقيقه بعد، من: اااااااا كي اومدي؟ من صداي رسيدن پي ام هاتو نشنيدم.

آرش: من برم لباسام و بريزم تو لباسشويي.

من: باشه.

15 دقيقه بعد، آرش: من اومدم. بزنگ.

من: زنگ مي زنم مي گه تو آفلايني.

حدود نيم ساعت تلاش و همه اش قطع و وصل...

آرش: من برم لباسام و از تو لباسشويي دربيارم بريزم تو خشك كن.

من: باشه.

هنوز من و آرش درگیر این وضعیتیم! 

آرش داره نی می زنه، منم کِیف می کنم!

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:41 توسط نگین |

در ميان هياهوي دشت و دريا و خيابان

تنها صداي تو را مي شنوم

كه شادمانه مي خواني...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:53 توسط نگین |

دست بسته مي بردند.

 

نگاه سرد و نااميدش مردمي را دنبال مي كرد كه با ترديد و نفرت او را مي نگريستند.

آرام بود،

در دل به مردمي كه بي خبرند مي خنديد.

زندگي را دوست داشت

اما اكنون  

مرگ خواستني بود

مرگ بال پرواز بود.

 

با دستان بسته مي بردنش

سنگش مي زدند

او را كه عدالت نام داشت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:11 توسط نگین |

اينك منم

رها بر آسمان بي كران

آنك  تويي

گرفتار اين زمين

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:10 توسط نگین |

    دیشب زیر نور تنهایی فاتحانه رقصیدم. نیازی به همرقص نبود، من خود سرشار از حرکت بودم. فاتحانه رقصیدم و با صدای بلند همنوای خواننده شدم تا صدایم را بشنوند. آنان که نمی خواهند صدایی باشد. در میان کلام متن نامت را فریاد زدم، تا صدای عشق قلبشان بلرزاند!

  سنگی به شیشه خورد. همسایه ها بودند که اعتراض داشتند. با صدای بلند سلامشان کردم. صدایشان را می شنیدم اما حرفهاشان را نه! می خواندم. می رقصیدم. دست ها و پاهایم در کنترلم نبودند. نکند مست بودم؟! همچون او که می نخورده مست است. چه چیزی آنان را آزار می داد. از خانه ام جز صدای شادی زنی تنها نمی آمد. چه چیز ناراحت شان کرده بود؟  همه چراغ ها را روشن کردم. در تمام اتاق های خانه چرخ می زدم. و با صدای بلند نامفهوم که نمی دانستم چه بود حرف می زدم. جمعیت بیرون خانه بیشتر شده بود من اما شجاع تر.

  امروز از گوشه پرده بیرون را نگاه کردم. همه مردم شهر آمده بودند به تماشای زنی تنها که شاد است و عشق را فریاد می زند!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:27 توسط نگین |