تبليغاتX
دیوار

   از مدت ها قبل به موضوع تجاوز فکر می کردم. البته خیلی پراکنده و تنها وقت هایی که خبری مبنی بر تجاوز می شنیدم. چند روز قبل که مراقب امتحانی بودم ،درس آمار برای بچه های دوم انسانی، یکی از شاگردام که همیشه سعی می کرد نظر من رو جلب کنه اومد برگه اش رو توی پوشه مربوط به کلاس شون گذاشت، خسته نباشیدی به من و همکارم گفت و رفت. به همکارم گفتم این دختره یه جوری اه. همیشه داوطلب می شه اما چیزی بلد نیست. از رو گام به گام می نویسه می یاد می گه. همکارم گفت آره درسش ضعیف اه. پارسال شاگرد من بود. مشکل خونوادگی داره. گفتم چه مشکلی؟ گفت مامانش مال روستای س بوده پدرش اهل شهر الف. وقتی ازدواج می کنن توی شهر الف زندگی شون رو شروع می کنن. مادرش بعد از یه مدت معتاد می شه، هروئین. بعد از یه مدت هم تزریقی. تازه مردم هم پشت سرش حرف می زدن که ... اه. بعد یه چند وقت پدرش که می یاد خونه خانومش رو با یه مرد غریبه می بینه. قاطی می کنه و بعد یه چند روز ناپدید می شه. معلوم نیست کجا می ره. اصلا زنده است یا نه. مادرش چند ماه بعد به خاطر تزریق زیاد می میره. بعد از اون این دختر، مهناز، و برادر کوچیکش می رن پیش مادربزرگ شون زندگی می کنن. اینطور که همکارم می گفت وضعیت خوبی ندارن. مثل این که یه بار عموش می خواسته بهش تجاوز کنه اما موفق نمی شه. می گفت این دختر اصلا احساس امنیت نداره. زندگیش جهنم اه.

    تا چند روز به شاگردم فکر می کردم و اینکه چه طور می شه به همچین دخترایی کمک کرد. وقتی به یکی از دوستای سابقم که یه جای دیگه درس می ده و می ره یه شهر کوچیک تعریف کردم. گفت ما یه مورد تو مدرسه مون داشتیم که مادرشون فوت کرده بود. ۳ تا دختر بودن. پدرشون به دو تا بزرگ ترا تجاوز کرده بوده و این کارو ادامه می داده! موضوع رو به بهزیستی گفتن و با کمک مشاور مدرسه بچه ها رو به بهزیستی معرفی کردن.

    این موضوع داشت یادم می رفت. امروز داشتم وبلاگ گردی می کردم که توی یه وبلاگ چند تا عکس از تجاوز دیدم. بدجور عصبی شده بودم. عجب دنیای کثیفی داریم. هر چقدر هم دنیا پیشرفت کنه هنوز آدمایی هستن که از حیوون هم پست ترن! حالم داره بد می شه. از این همه بدبختی آدما ،که به خاطر عقده های یه عده که ظاهرشون آدم اه، سرشون می یاد دارم دیوونه می شم. تازه فکر می کنم همه اینا به خاطر اینه که هیچ وقت هیچ جای دنیا درست حسابی با این موضوع برخورد نشده. تنها دلیلش این نیست که این تیپ آدما همیشه بودن هرچند کم تعداد، به این خاطر که دنیای ما مردونه است. قانون رو مردا وضع می کنن. اجرا می کنن و برای کسی که مرتکب همچین عملی شده مجازات تعیین می کنن! هورا!!!!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:52 توسط نگین |

   دیروز امتحان فینال زبان بود. البته کتبی. فردا هم شفاهی. امتحان شفاهی خیلی سخت تره. ۵ تا ریدینگ که باید خلاصه یکی شون رو بگیم. ۱۳۰ لغت انتهای کتاب 504 و ۶۰ دقيقه اول فيلم cold mountain .

  فيلم تا همين ۶۰ دقيقه ۴۰۰ تا لغت و اصطلاح و جمله داره كه نياز به توضيح داره. لغت هاي ۵۰۴ و ريدينگ برام سخت نيست اما اينكه جمله رو مي گه و مي پرسه كه كي اين رو مي گه و كجا و منظورش چيه، سخته. نيم ساعت اول فيلم رو حفظم! شروع فيلم رو خيلي دوست دارم.

Dear mr. Inman

I began by counting the days.Then the months. I don't count anything anymore except the hope that you will return. and the silent fear that in the years since we saw each other. This war, this awful war, will have changed us both beyond all reckoning

از شنيدن اين جملات لذت مي برم. از ياد گرفتن چند تا لغت هم همين طور!

برگه هاي ميان ترم دانشجوهاي پيام نور رو هنوز تصحيح نكردم. بايد جمعه همه شون رو تصحيح كنم شنبه تحويل بدم. يه سري هم نقشه براي مرور يه چند از درساي دوره فوق ليسانسم دارم. اين روزا حس خوبي دارم. حس مي كنم همه چيز داره خوب پيش مي ره. براي تابستون هم كلي نقشه دارم كه بايد ذهنم رو منظم كنم و برنامه درست حسابي بريزم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:51 توسط نگین |

    گل های نسترن گوشه باغچه حیاط را گرفته اند. درخت زردآلو میوه داده است و سایه زیر طاقِ مو من و تو را می خواند. صبح با صدای گنجشک ها که حیاط را پر از صدای آوازشان می کنند بیدار می شوم. خودم را می بینم با موهای پریشان، ساعت بالای سرم و گیره ای که موهایم را با آن می بندم. هوای حیاط خنک و دوست داشتنی ست. وقتی از خانه بیرون می روم آقای محمدی سوپرمارکتش را باز می کند. سلام و صبح به خیری گفته می شود و من را به روزهایی می برد که با هم از خانه بیرون می رفتیم و او را در حال باز کردن سوپرش می دیدیم. این روزها همه چیز من را به یاد تو می اندازد. حتی تاکسی! خیابان های شهر من که برای تو که از تهران فراری بودی زیبا جلوه می کرد.

   حالا من روزشماری می کنم. برای دیدنت. گرچه طاقت نمی آورم و حتما برای دیدنت به فرودگاه می آیم اما از تو چه پنهان دوست می داشتم در میدان ورودی شهر با شاخه گلی در دستم منتظرت می ماندم. درست مثل تابستان قبل که زیر سایه درختان کنار میدان منتظرت بودم. یادت هست؟ چه روز زیبایی بود! و روز بعدش. چند وقتی بود نمی توانستم تو را اینجا تصور کنم. اما حالا که نزدیک آمدنت است حس ات می کنم. روزشماری برایم شیرین شده است ... می دانم می آیی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:2 توسط نگین |

    این روزا از یه چیزی خیلی خوشحالم. اولین بار که من و آرش از هم دور شدیم خیلی خوش خوشون از هم  خداحافظی کردیم. یادمه اون روز که آرش پرواز داشت همدیگه رو بغل کردیم، بوسیدیم. آرش از این در رفت از اون در شیشه ای اومد بیرون! می اومد می گفت علی اونجاست چمدونم رو سپردم بهش. بعد دوباره بغل و بوس. می رفت. می اومد. اون موقع هنوز پروازای خارجی فرودگاه مهرآباد بودن. مامان آرش خنده اش گرفته بود. بعدِ ۳، ۴ بار، دیگه جدی جدی خداحافظی کردیم. یادمه همه اش می خندیدم. به شوخی می گفتم برو دیگه!

  دفعه دوم که آرش اومد ایران دور شدن خیلی خیلی سخت شده بود. موقع خداحافظی گریه کردیم. و دفعه بعد... این دفعه که من رفتم موقع برگشت احساس دلتنگی بزرگی داشتم. بعدش که اومدم کم کم دوباره خودم رو با شرایط وفق دادم و هر دو تصمیمات خوبی گرفتیم. ما تونستیم با این موضوع کنار بیایم. حالا دیگه خیلی راحت تریم. ممکن اه تمام روز باهم تلفنی صحبت نکنیم اما شب چند ساعت اینترنتی حرف می زنیم و همزمان کارامون رو هم انجام می دیم. احساس می کنم بزرگ شدم. احساس می کنم با موضوعی کنار اومدم که حالا حالاها برای کسی قابل تحمل نیست. خودم رو بیشتر شناختم و آرش رو. حالا می دونم آدم عاشق هم که باشه بزرگترین سرمایه اش خودشه. گرچه عاشق بدون عشقش نمی تونه زندگی کنه اما ما فقط یه مدتی به خاطر شرایط از هم دور هستیم. همین! ما همدیگه رو داریم. خودمون رو داریم و عشق رو. ما دوستای خوبی برای هم هستیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:39 توسط نگین |

     تا حالا کسی رو دیدین که توی چاه افتاده باشه؟ اصلا چاه دیدین؟ از نوع عمیقش؟

    من افتادم توی چاه!! بدون این که بدونم. اون روز که علی رغم میل باطنیم رفتم و تعهدنامه رو امضا کردم و وارد آموزش و پرورش شدم افتادم توی چاه. فکر می کردم مهم نیست، من که می تونم فوق لیسانس قبول شم و مثل خیلی ها که از کارشون استعفا می دن می ذارم می رم. اولش یه چاله بود. سال بعد فوق لیسانس قبول شدم و قبل از اینکه برم سر کار دوباره رفتم دانشگاه. سال دوم دانشگاه به خاطر حرفایی که در مورد رفتن از آ.پ.(آموزش و پرورش) شنیدم و اینکه خیلی سخت اه بتونی بیای بیرون و ... از ادامه تحصیل ناامید شدم. از اینکه بخوام برای دکترا تلاش کنم. من حتی اگه دکترا می داشتم هم باید می رفتم مناطق درس می دادم. بعد از دو سال رفتم سر کار. هفته ای ۴ روز صبح و ظهر هر کدوم یه ساعت تو جاده بودم. رفت و برگشت. یه جاده باریک با چند تا گردنه خطرناک. اما سرخوش بودم. سال اولِ کارم بود و هنوز خیلی از زشتی ها رو ندیده بودم. هر کدوم از همکارام که منو می دید می پرسید سال اول تدریسته؟ منم با تعجب می گفتم بله. دوست داشتم بدونم چرا. حالا می دونم، به خاطر برخورد و تیپ لباس پوشیدنم. کم کم مانتوی سبز کم رنگ و خوش حالت من جاش رو به مانتوهای سورمه ای و مشکی داد و شلوار سفیدم تبدیل به شلوار مشکی شد. شوخی های توی دفتر کم شده بود و متوجه تیکه انداختن ها بودم. سر کلاس گاهی عصبی می شدم و بابت این موضوع ناراحت بودم.

     سال دوم با ۳ تا از همکارام تصمیم گرفتیم خونه بگیریم و بمونیم. با هزار بدبختی آموزش متوسطه رو راضی کردم برنامه ام رو ۳ روزه بدن. صبح روز اول می رفتم. دو شب می موندم و عصر روز سوم برمی گشتم. گرچه موندن توی یه شهر کوچیک که نه جای تفریحی داره و نه یه آشنا، اونم با مردمی که فرهنگشون در حد صفر بود آزاردهنده بود. اما از اینکه هر روز جونم رو بگیرم کف دستم و راه بیفتم تو جاده ای که یه سرش می ره سمت فرشته مرگ بهتر بود. چندین بار مریض شدم. دکتر هم رفتم باید ۲-۳ ساعت می نشستم تا نوبتم برسه. ترجیح دادم برم بیمارستان. چه بیمارستانی! دکتر! پرستار! برای مردم اون شهر خیلی کوچیک دلم سوخت... اون سال چند بار رفتم این بیمارستان. یه بارش که جلوی مدرسه خوردم زمین و پام بدجور ضرب دید. برف زیادی باریده بود اما رییس اداره برای اینکه امر تعلیم و تربیت معطل نمونه مدارس رو تعطیل نکرد. من که پام ضرب دید و کبود شد. شکر خدا نشکست. اما یکی از شاگردام توی راه خورده بود زمین و پاش شکسته بود.

    رفتار مدیر مدرسه و کارمندای اداره که در حد فاجعه بود! برخوردشون برای همه همکارام آزاردهنده بود. با اینکه آدم منظمی بودم اما یه روز که ماشین توی جاده خراب شد و من ۱۵ دقیقه دیر رسیدم نه مدیر جواب سلامم رو داد نه معاوناش!!! با خودم گفتم کاش می تونستم اینقدر بی شعور باشم که مثل خودتون باهاتون برخورد کنم.  برخوردشون با ماها که همشهری شون نبودیم خیلی فرق داشت. هر بار از ادراه خواستیم  برامون سرویس بگیرین وعده سر خرمن دادن.

     سال سوم شروع شده بود. مهرماه بود و روز نمی دونم چندم ماه رمضون. من با یه پراید راهی این شهر دوست داشتنی بودم! توی جاده باریک که یه کارخونه سیمان داره، پر از ماشینای سنگین که راه رو بند می یارن، راننده ها مجبور به سبقت گرفتن هستن. راننده خواست سبقت بگیره که دید یه ماشین از روبرو می یاد. سرعت رو کم کرد و از جاده زد بیرون. اما کنار جاده یه گودی بود ماشین افتاد اونجا و یه دور کامل زد. واژگون شد. همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. وقتی که دیدم کف ماشین داره می ره بالا تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که آرش چی می شه؟ ضربه بدی به سرم خورد اما خدا رحم کرد. سی تی اسکن هم گفت که چیزیم نیست. اما تا ۳ هفته همه جای تنم بدجور درد می کرد... پیش چند تا متخصص رفتم. بعدش جاده شد کابوس. دوباره خونه گرفتیم. این دفعه گفتن بخشنامه است ۴ روز کمتر نباید باشه. حالا ۳ شب می موندم. امیدوار بودم که چون متاهلم می تونم با سه سال سابقه کار فرم انتقالی رو پر کنم. طبق قانون مجردا ۵ سال و متاهل ها ۲ سال باید سابقه تدریس می داشتن تا بتونن فرم رو پر کنن. حالا بتونن انتقال بگیرن یا نه معلوم نبود. من امتیاز اول منطقه بودم. یه کم امیدوار بودم. اما امروز فهمیدم که همه-مجرد و متاهل- باید ۵ سال سابقه تدریس داشته باشن. قانون دولت عدالت محور! کاش یکی پیدا می شد عدالت رو برای من تعریف می کرد. خیلی دلم گرفته. تصور اینکه بازم برم توی اون جاده، اونم دو سال هر هفته ۴ روز مثل یه کابوس وحشتناک اه. 

    حالا دارم به استعفا فکر می کنم. اما  استعفا رو هم قبول نمی کنن. اگه نرم باید دادگاه تشکیل بشه و احتمالا چند میلیون باید به آ.پ. بدم تا اخراجم کنن! آرش می گه جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری منفعت اه. اما من نمی دونم چه کار باید بکنم؟!

   اگه این چاه نیست به نظرتون چیه؟ تازه سعی کردم آه و ناله نکنم شد این! عصبی شدم. نگرانم. نگران آینده ام. نگران خودم که دارم توی آ.پ. می شم یکی مثل خیلی یا... دارم از زندگی عقب می مونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:12 توسط نگین |

     راجع به حجاب و تلاش برای آزادی آن هرگز هیچ تریبون رسمی اظهار نظر قاطعی نکرده است. البته اوایل انقلاب آقای طالقانی مخالفت خود را با اجباری شدن حجاب ابراز کردند اما جریان حاکم به سوی دیگری می رفت. ابتدا اجباری شدن حجاب در ادارات و بعد هم همچون یک طاعون که همه شهر را بگیرد اجباری شدن در تمام محافل عمومی و بعد آنقدر تبلیغ شد که حتی در بسیاری از خانواده ها در مهمانی ها هم حجاب خود را به شکل بارزی نشان می داد. کسانی که وارد پست های دولتی شده بودند به خاطر ترس از تصفیه شدن توسط حکومت و غمِ نان، حجاب را برای محافل نیمه خصوصی نیز برگزیده بودند. البته در این میان نباید احساسات مذهبی مردم ایران را دور از نظر داشت که به راحتی با پخش یک آهنگ یا فیلم و چاپ کتاب و برگزاری سخنرانی غلیان می کند! حتی فعالان جنبش های زنان، که در ایران سازماندهی چندان قوی هم ندارند و همچون فوتبال ایرانی بر حرکات و استعدادهای فردی مبتنی است، نیز به طور جدی وارد این عرصه نمی شوند.

   فرض کنید حتی یک فعال سیاسی هم نه، منِ نوعی، اگر راجع به آزادی حجاب صحبت کنم چه اتفاقی می افتد؟ دیگر هر کسی که هیچ کاری جز آجر کردن نان ملت ندارد به راحتی می تواند من را از کار که سهل است از زندگی اخراج کند. حال یک فعال جنبش زنان را در نظر بگیرید. با بیان آزادی حجاب امکان گرفتن نیمچه حقوق دیگر را هم از دست خواهد داد! پس بهتر است با دم شیر بازی نکند و راجع به خرجی و دیه صحبت کند. حجاب که تنها پوشش است!! 

     من واقعا نمی دانم چرا در انتخاب پوششم آزاد نیستم؟ چرا باید علی رغم وجود گرما حتی وقتی روسری هم دارم نگران این باشم که مبادا توسط پلیس همچون یک جانی دستگیر شوم؟!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:14 توسط نگین |

    امشب یه خبر باحال بهم رسید. وقتی به شوخی به آرش گفتم که می خوام توی وبلاگم بنویسم گفت این کارو نکنی یا!!! گفتم نترس نمی نویسم. ولی به جان خودم اینقدر هیجان زده هستم که نمی دونم چیکار کنم! تنها کاری که به ذهنم رسید اینه که بیام یه پست جدید بذارم. نمی دونم باید چیکار کنم. به هیچ کس هم نمی تونم بگم! راستش رو بخواید دلم می خواد با صدای بلند بخندم. بدجوری شیطون رفته تو جلدم که سربه سر یکی بذارم! اما آرش می گه زشته!!!

   چند روزیه که حالم بهتر شده، تصمیم گرفتم برای امتحان دکتری بخونم با اینکه سه هفته بیشتر به امتحانش نمونده و من هم گرایشی غیر از گرایش خودم شرکت کردم. به دو دلیل، اول اینکه استاد راهنمای خودم دانشجو نمی گیره که بخوام گرایش خودم شرکت کنم، دوم می خوام برای امتحان بخونم که یه تکونی به خودم داده باشم(حتی اگه یه گرایش دیگه باشه).

   امروز یه مانتوی گل گلی خریدم و عصری با یه شال سفید نازک پوشیدمش. یه کم می ترسیدم اما فکر می کنم اوضاع توی شهرستان ها بهتر از تهرانه. تازگی ها هر کی که می خواد بره تهران لباس عزاشو می پوشه می ره!

   عصری بدجور حرصم گرفته بود. از دست همکارای بی سوادم! دوست دارم بعدا یه پست راجع بهش بذارم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:21 توسط نگین |

    ما هر دو فراموش می کنیم. با اندکی تفاوت. تو موضوعاتی را که مربوط به من است و من موضوعاتی را که مربوط به غیر توست! می خواهم بروم. چون خانه به دوشی که هر جا هست آشنایی ندارد. می خواهم  بروم تا بتوانم به خودم فکر کنم. به من که روزی می خواستم ماه را با دستانم بگیرم. روزگاری نه چندان دور سری پر شور داشتم. خانه ای اما نه! خانه بر دوش! امروز می خواهم خانه ام را برای تو بگذارم و بروم. اگر دوستانم حالم را پرسیدند بگو شما که او را به یاد نداشتید. پس چه شد؟! نه اصلا نمی خواهد چیزی بگویی. جوابشان را نده.  تنها قاب عکسی را که دوست داشتم بر در خانه بزن، عکس آن تپه سرسبز شمال را که عاشقش بودم داخلش بگذار.

  چیزی باارزشی ندارم که برایت بگذارم، جز کتابهایم. همه آنها از آنِ تو. کتابهای شعرم را خوب نگاه دار. رمان صد سال تنهایی را با خود می برم. می خواهم دوباره بخوانَمَش.

   پیِ من نگرد. من خود بازخواهم گشت!

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:54 توسط نگین

    مي خواستم براي هميشه بروم اما توان و جراتش را نداشتم. ماندم و رد پاي دوستاني را ديدم كه به كوچه خلوتي كه خانه ام را در آن ساخته ام مي آيند و مي روند و سراغي از من تنها نمي گيرند. مي دانستم كه مي آيند. از پنجره اتاقم مي ديدمشان. گاهي بي صدا و گاهي باهم و در حال صحبت مي آمدند و از زير پنجره اتاقم مي گذشتند. گاه يكي شان كه دلش گرفته بود صدايم مي كرد، خوشحال پاي پنجره مي رفتم. سلامي مي كردم و به خانه ام دعوتش مي كردم اما داخل نمي آمد.

   يك روز كه تنها بودم و يكي شان آمد و گذشت آنقدر به اين موضوع فكر كردم كه نزديك بود ديوانه شوم. بعد تصميم گرفتم ديگر حتي اگر صدايم كردند حرفي نزنم. با اين تصميم آرامش عجيبي پيدا كردم! همين ديروز يكي شان گذرش به اين كوچه كه حالا خالي از صداي سلام است افتاده بود. براي من فرقي نمي كرد كه آمده است. حتي به رسم عادت پاي پنجره هم نرفتم. من تنها نیستم با آنکه سراغی نمی گیرند. می دانم در دوردست ها کسی مرا انتظار می کشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:52 توسط نگین |

     دیشب  هدفون به گوش و میکروفون جلوی دهن پاي كامپيوترم نشسته بودم. حوصله ام سر رفته بود. آرش خواست منُ از بیحالی درآره. گفت می خوام یه شعر برات بخونم. می دونه من خیلی شعر رو دوست دارم و اینکه کسی برام شعر بخونه هم همین طور! این دفعه ازم نپرسید شعر از کی باشه، یه راست رفت سراغ علی صالحی و شعر زیبایی با عنوان کیتارو. چقدر این شعر رو دوست دارم. یکی از آهنگ های قشنگ کیتارو رو هم گذاشت و شعر رو خوند.

             کیتارو، کیتارو...!

             سفر، هميشه حکايتِ آمدنِ تو بود.


             ما با هم بوديم، اين راز را مادرم می‌دانست،
             و جاده‌ئی بلند از بادهایِ رو به شمال،
             که از نرمایِ ماه و نازکایِ آوازِ ما می‌گذشت.


            و من آنقدر دوستت می‌داشتم
            که حسادت شبيه شير پرنده و
            مویِ کفِ دستِ فرشته بود. 


           ما با هم بوديم، اين راز را مادرم می‌دانست،
           ما با هم بوديم، مثل صنوبر و سايه
           اما آفتاب رفت و من ترا گم کردم
           ما با هم بوديم، مثل ستاره و مثل همين شب شريف،
           اما آفتاب آمد و تو مرا گم کردی
           ما با هم بوديم، مثل روشنائی پسين با خانه،
           اما شب آمد و من ترا گم کردم.
           ما با هم بوديم،‌ مثل آينه با انعکاس مجازی لبخند،
           اما شب، شب آمد و تو مرا گم کردی.
           کيتارو، کيتارو، نه روشنائی روز و نه تاريکیِ شب ...!
           سفر، هميشه حکايت بازآمدنِ تو بود، نبود؟!

    حس خوبی داشتم. خیلی دلتنگشم. گرچه این روزا حس می کنم به یه تعادلی رسیدم.  دیگه طی روز منتظر pm و زنگ نيستم. راستش اينطوري خيلي راحت ترم! اين دوري هم مشكل بزرگي اه. خيلي وقتا تصميم مي گيرم برم جايي يا يه كتابي رو بخونم اما دلتنگي حوصله اي براي انجام دادن اين كارا باقي نمي ذاره. حالا كه روزا يه كم ارتباطمون رو كم كرديم نسبتا راحت ترم. شبا با هم صحبت مي كنيم. گاهي وقتا هر دو پاي كامپيوتر و هدست به گوش هستيم اما هر كي داره به كار خودش مي رسه و گه گاه صداي هم رو مي شنويم! مثلا من برگه تصحيح مي كنم و آرش روي مقاله اش فكر مي كنه!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:3 توسط نگین |

    حسین منزوی در اول مهر ماه ۱۳۲۵ در زنجان بدنیا آمد. دوران ابتدایی و دبیرستان را در زنجان به اتمام رساند و در سال 1344 وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. اولین دفتر شعرش در سال 1350 با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسانید؛ و با همان مجموعه برنده جایزه اولین دوره شعر فروغ هم شد.

    دومین کتاب منزوی پس از 8 سال سکوت، با نام «صفر خان» در قالب یک شعر بلند در ستایش از مردانگی صفر قهرمانیان، دیرپاترین زندانی سیاسی دوران محمدرضا پهلوی منتشر شد. وی با ستودن از روحیه آزادگی قهرمانیان از این که گروهی با برچسب های ناچسب سیاسی و خطی قصد انحصاری کردن این زندانی آزادی خواه را داشته و دارند، گفت: این شعر در حقیقت ستایش نامه و ادای دین شعر معاصر بود به صفر قهرمانیان که پهلوان زندانی های سیاسی شاه شد با 33 سال حبس بی وقفه. گفتنی است نخستین چاپ این کتاب را نشر چکیده در سال 1358 به انجام رسانده و نشر یکتا رصد زنجان در سال 1382 به تجدید چاپ آن همت گماشته است.

شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزل‌سرایی است اما شعر سپید هم می‌سرود. منزوی علاوه بر غزل، تعداد زیادی ترانه دارد که ترانه معروف زیر یک نمونه از این ترانه ها می باشد كه با صدای محمد نوری ماندگار شده است.

نمي شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره

نمي شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره

 

دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو

ببره از اينجا و اون ور ابرا بذاره

 

دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشن

رو قرارش نكنه يكهو دلت پا بذاره

 

دلم از اون دلاي قديميه از اون دلاس

كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره

 

يه پا مجنونه دلم به شوق ليلي كه مي خواد

بار و بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره

 

تو دلت بوسه مي خواد من مي دونم اما لبت

سر هر جمله دلش مي خواد يه اما بذاره

 

بي تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار

همه ي دنيا منو هميشه تنها بذاره

 

من مي خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم

اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره

منزوی در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳ بر اثر بیماری درگذشت.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:57 توسط نگین |

گفتند که روزه سکوت گرفته است

فردا سخن خواهد گفت.

عده ای گفتند مهر سکوت بر لبش زده اند،

نمی دانستند که از سخن گفتن می هراسم

وقتی که هر سخن تیغی ست بر دلی!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:24 توسط نگین |

    از پست قبلیم اصلا خوشم نیومد! واسه همین زود دست به کار شدم که یه مطلب جدید بنویسم. خيلي دوست داشتم راجع به وضعيت زنان ايراني بنويسم. راجع به فمينيسم و ... . بعد از سرچ راجع به مفهوم فمينيست و موج هاي مختلفش به اين نتيجه رسيدم كه هر كسي بخواد راجع به اين موضوع چيزي بدونه مي تونه با سرچ ساده كلي مطلب پيدا كنه. از جمله سايت ويكي پديا و يا وبلاگ هايي مثل فمينيسم ايراني. بعد به موضوعات خشونت هاي خانگي فكر كردم و بيشتر به كودك آزاري. بعد فقر ذهنم رو مشغول كرد، بعد آزادي هاي محدود يا زندانيان سياسي، مشكلاتي كه اقليت قومي يا مذهبي دارن. تورم بالا و مشكل مسكن، فرار مغزها، مشكلات صنفي معلم ها، وضعيت نابسامان دانشگاه ها كه پيامد افزايش ظرفيت ناگهاني ست، نبود خوابگاه هاي دانشجويي كافي، افت تحصيلي دانش آموزان و بي انگيزگی شون، كاغذ بازي، عدم وجود وجدان كاري، ترافيك سنگين و نبود سيستم حمل و نقل عمومي مناسب، عدم وجود امنيت شغلي، گشت ارشاد، تجسس در افكار و عقايد شهروندان، آمار بالاي بيكاري در چندين استان كشور، افسردگي بالاي نسل تحصيل كرده، اعدام نوجوانان، تفاوت در سن بلوغ جنسي دختران و پسران از نظر اسلام و عواقب قانونيش، حذف موسيقي از مدارس، عدم حمايت از هنر و هنرمندان، عدم آموزش كافي در مورد بيماريي هاي مثل ايدز كه تابو محسوب مي شن،  عدم آشنايي زنان با حقوق شون، ورزش بانوان و نبود فرهنگ مناسب در اين مورد، نژادپرستي  و ... .

   سرم گيج رفت ديگه! بهتره راجع به مهدكودك لاله كه پسراي خوبي داره حرف بزنم! راجع به نحوه پخت باقلا قاتوق، يا اينكه پري جون خونه اش رو عوض كرده! يا اينكه علي ازدواج كرده! نه بهتره راجع به آدمس موي جديد برادرم صحبت كنم، يا راجع به ابروهاي سوزني شده پسر همسايه! يا رنگ موي خواهرش! راستي بهتون گفتم امروز مي رم يه پارچه واسه مانتوي جديدم بخرم؟!! چه پارچه اي مده؟! يه خياط خوب پيدا كردم.

    زندگي خيلي ساده تر از اين حرفاست عزيزم! خوش باش! به عبارت صحيح تر بيخيال باش!

   تذكر: من با شادي مخالف نيستم! تا حالا كسي رو ديدين كه از شادي گريزون باشه؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:38 توسط نگین |

    بلاتکلیفی، بزرگترین مشکل منه! یا بهتره بگم ما! نمی دونیم که دو سه سال دیگه کجاییم؟ می خوام یه چیزی برای خونه بخرم از یه طرف دلم می خواد یه چیز خوب بگیرم که خب گرونه، اگه بخوایم از ایران بریم باید مفت بفروشیم اگرم یه چیز معمولی ارزون بگیرم و نرفتیم دلم می سوزه!!!

    تکلیف انتقالیم هم معلوم نیست.

   آرش هم که تابستون نیومده باید یه چند روزی واسه یه سمینار بره لندن و برگرده.

   ....

 انگار بلاتکلیفی ما تمومی نداره!

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:59 توسط نگین |

    تصمیم گرفته بودم دیگه چیزی ننویسم! همین دیشب به خودم گفتم دیگه توی وبلاگم چیزی نمی نویسم. امروز که از خواب بیدار شدم با اینکه همیشه به اینترنت وصلم اما حس چک کردن و خوندن مطالب کسی رو نداشتم. تصمیم گرفتم برگه های دانش آموزان پیش دانشگاهی رشته انسانی رو تصحیح کنم که امتحانشون هم کشوری بوده. خدا رو شکر همه خوب بودن، یعنی همه پاس شدن، غیر از یه نفر که یه چیزایی پایین برگه اش نوشته بود. نوشته بود من خیلی مشکل دارم. می دونم زحمات شما رو هدر دادم. حلالم کنید و کلی چیزای دیگه. راستش رو بخواید خیلی دلم سوخت. پاسِش کردم!  بعدشم برگه های بچه های سوم دبیرستان که غیر از آمار و کامپیوتر بقیه نهایی اه و شکر خدا تصحیحش دست هر کسی می تونه باشه. برگه های آمار و کامپیوتر هم تموم شد. حالا فقط یه سری برگه دیفرانسیل۲ دارم که کشوری هم بوده.

     از وقتی شروع به تصحیح برگه ها کردم ناخودآگاه خاطراتم با آرش رو مرور کردم. یاد اونروزا که تعطیلات نوئل اومد ایران و رفتیم اصفهان. کنار زاینده رود و پل های زیباش. چقدر خوب بود. یا تعطیلات عید که من رفتم پیشش. همه روزاش رو مثل دانش آموزی که موظف به مرور درسش باشه داشتم مرور می کردم! کلی خاطرات خوب. روزی که باهم رفتیم دانشگاهش. روزی که از اون موزه معروف و باشکوه دیدن کردیم. و از همه بهتر کنار برج، یادمه آرش می خواست ازم عکس بگیره و من می گفتم موهام خراب شده. گوش نمی داد و می خواست عکس بگیره. رفتم طرفش که دوربین رو ازش بگیرم رفت عقب، کم کم تبدیل شد به بازی! آرش می دویید و عکس می گرفت منم دنبالش، حتی وقتی بهش می رسیدم زورم نمی رسید دوربین رو ازش بگیرم. هم حرص می خوردم هم خنده ام گرفته بود. چه عکس های بامزه ای اون روز گرفتیم. 

    امروز چند بار آهنگ  ساری گلین رو گوش دادم. واقعا شاهکاره. وقتی اولین بار آهنگ رو به آرش معرفی کردم بعضی جاهاش رو ترجمه کردم. آرش می گه خیلی هنرمندانه ساخته شده.

    دوست دارم یه شعر از علی صالحی بذارم.

هنوز هم
چشم‌به‌راهِ ناممکنِ آن رفته‌ی بی‌سراغ
باز از اميدِ آدمی به ديدارِ آدمی ... می‌گويم.
می‌گويم شما
از هَر به راهی که بوده نرفته‌ايد که بدانيد
با دلِ شکسته از شبِ گريه گذشتن ... يعنی چه!
يعنی چه اين چراغ
که همهمه‌پوشِ هر کوچه‌ی خاموش نمی‌شود!


شما تا انتهای اين کوچه نرفته‌ايد
که ببينيد باد
اين بادِ به بُن‌بست رسيده چطور
سر به هر ديوارِ بی‌در و بی‌دريچه می‌کوبد!


پس اين چه پرسشی‌ست
که چرا سَر به راهِ اين خوابِ سنگين نمی‌شوم؟
من در صلوات ظهر
با دستِ بسته و دلِ شکسته از شبِ گريه گذشته‌ام.
چرا هنوز
چشم به راهِ رفته‌ی آن بی‌سراغِ بزرگ،
سراغ از اميدِ آدمی به ديدارِ آدمی نگيرم؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:3 توسط نگین |

آمده بود تا زخمم را مرهمی باشد

نمی دانست که

     من به آن زخمِ کهنه خو گرفته ام!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:41 توسط نگین |