تبليغاتX
دیوار

    نزدیک بود زیر ماشینی که با سرعت لایی می کشید برود! صدای ترمز ناگهانی ماشین توجه مردم را جلب کرد اما دخترک تنها نگاه آرامی به راننده جوان و موسیخی کرد و گذشت. عصر بهاری خنک و زیبایی بود. مردم با خنده و در حال صحبت از کنار هم می گذشتند. بهار با آن هوای دلنشینَش نه تنها طبیعت که انسان ها را نیز بیدار کرده بود، رستاخیزِ طبیعت. دخترک اما از بهار جا مانده بود. دوست داشت جایِ زمستانی می بود که با آمدن بهار به پایانِ خود رسیده است. هیچ چیز در این دنیای بی کران آرامَش نمی کرد. گویی در خلا غوطه ور باشد. با خود اندیشید چه می شد اگر آن ماشین مدل بالا مرا هم به زمستانِ گذشته پیوند می داد؟ همه این چند ماه گذشته همچون خلاصه ای از یک مجموعه تلویزیونی از جلوی چشمانَش می گذشت. نزدیک خوابگاه رسیده بود اما حوصله سوال های هم اتاقی هایش را نداشت. زیر لب گفت کاش می توانستم نبینمشان! نگاهی به آسمان کرد و با صدایی نجوامانند چیزهایی گفت.   

    صبح فردا دخترک هرگز از خواب بیدار نشد. برگه ای در قفسه کتاب هایش بود که روی آن شعر معروفی نوشته شده بود:«چهره آرامِ رود از من بوسه ای خواست.»

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:43 توسط نگین |

     کلاس های درس آخرین نفس هاشون رو هفته قبل کشیدن. حالا تا آخر خرداد مراقبت ها و تصحیح اوراق امتحانی اه.  اگه تعطیلات تابستون نبود معلم ها حتما قاطی می کردن! البته اونایی که تا امروز قاطی نکردن!! تعطیلات هم که چی بگم. یه روز سوال برای دانش آموزانی که افتادن طرح می کنم، تایپ می کنم. می برم تحویل می دم. برای تحویل گرفتن و تصحیح اوراق و نوشتن لیست(که قانون عجیبی داره) باید شخصا برم! بعد هم یک روز برم به اعتراض ها رسیدگی کنم. طی سال هم همیشه همین طوره. طراحی سوال، تصحیح برگه ها، پیدا کردن سوال های درست و حسابی برای چند دقیقه آخر کلاس(بیشتر برای دانش آموزانی که تیز هستن) و... تحمل آدمای عجیب غریب که توی شرکت های خصوصی یا حتی بقیه نهادهای دولتی نمونه شون اینقد زیاد نیست! همه اینا باعث می شن آدم فرسودگی شغلی پیدا کنه.

   چند هفته ایه دائم مریضم. دو روز پیش هم حالم بدتر شد. همه بدنم درد می کنه. وقتی که حالم خوب نیست تحمل دوری هم برام سخت تر می شه. آرش هم که این آخر سالی کلی کار داره که باید انجام بده. حالا که کار من کمتر شده آرش درگیر شده، شیفتی کار می کنیم.

   دو سه روز قبل از کلاس زبان که برمی گشتم، با یکی از همکلاسی هام بودم. گفت سمیه نمی یاد، گفتم نامزدش می خواد بیاد دنبالش. همکلاسیم گفت آخی، تو سختت نیست، همه اش تنهایی می آیی، تنهایی می ری. خندیدم. راستش رو بخواید به این سوال عادت کردم. جوابم هم دو تا بیشتر نیست. اگه طرف از سر فضولی پرسیده باشه می گم سخته اما خب عادت کردم! اما اگه از سر دوستی و مهربونی پرسیده باشه می گم مگه می شه سخت نباشه؟!  سوالای دیگه ای هم می پرسن که من معمولا می پیچونمشون.

   این چند روزه فهمیدم که هنوز هم شاگرد اولم! وقتم که یه کم وقتم آزاد شده خفن دارم زبان می خونم. حتی با اینکه حالم خیلی خوب نیست. تازه یه تصمیماتی ام گرفتم که ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:19 توسط نگین |

از خواب پریدم، همه رفته بودن و منو تنها گذاشته بودن! توی خواب دیدم که همه رفتن. بیدار شدم. حالم خوب نبود. به آرش زنگ زدم، نبود. صدایِ رسیدنِ اس ام اس خوشحالم کرد. یه نفر به یادِ من بود! یکی از دوستام بود که این متن رو فرستاده بود:

       چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی؟

       چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

       پیله را بگشا،

       تو به اندازه پروانه شدن زیبایی!

شعر قشنگی بود. قبلا هم شنیده بودمش اما این دفعه وضعیت روحیم فرق داشت. بغض عجیبی داشت گلوم رو تکه تکه می کرد. انگار اون تو اسیر شده باشه. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود:

                                تو به اندازه تنهایی من زیبایی!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط نگین |

     دو تا کلاس سال دوم ریاضی دارم که هم ریاضی ۲ شون با من اه، هم هندسه ۱ شون. از این دو تا کلاس خیلی راضی ام. هم درس خون و فعال ان هم رابطه مون خیلی خوبه. به نظرم مهم ترین دلیلش اینه که هر دو کلاس ۲۰ نفر جمعیت دارن. دو هفته ای می شه که درس مون تموم شده و این ۴ جلسه به رفع اشکال و مرور گذشته. برای این که تنوعی تو روند کلاس ایجاد کنم مطالب مربوط به ترم اول رو داوطلبانه به یکی از بچه ها و ترم دوم رو به یک نفر دیگه سپردم. از بقیه بچه ها خواستم کتاب رو مرور کنن، نمونه سوال حل کنن و هر اشکالی که داشتن جلسه بعد از این دو نفر بپرسن. جلسه خوبی بود، گرچه نمی تونستن کاملا رفع اشکال کنن اما کلاس خیلی پویا بود، همه درگیر شده بودن.

   وقتی اشکالا رفع شد گفتم من می خوام یه سوال راجع به نامساوی ها بگم. دوست دارم شما خودتون اثباتش کنین. سوال رو گفتم و همه شروع کردن به حل مساله. هر کس هر چیزی به ذهنش می رسید می گفت، بعد من از بقیه می پرسیدم درست اه یا نه و اونا هم تحلیل می کردن و من هم اگه لازم بود توضیحاتی می دادم. تا اینکه یه چند دقیقه ای گذشت اما کسی نتونست اثبات کنه. من یه راهنمایی کردم که باعث شد یه کم جلو برن. چند تا از دانش آموزا اینقدر درگیر شده بودن که دوست داشتن من جواب رو نگم و خودشون حل کنن. اما جلسه آخر بود و من می خواستم این مساله حل نشده باقی نَمونه. بالاخره با راهنمایی های دومرحله ایِ من یکی از بچه ها مساله رو حل کرد. همه کلاس ذوق کرده بودن. لذت حل مساله چیزی بود که اون روز درکش کرده بودن. من هم احساس می کردم که خستگیم رفع شده. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط نگین |

تصور کنید مردمی که گرفتار یک نظام دیکتاتوری هستند و برای سرنگونی این رژیم تلاش می‌کنند. اینان دارای عقاید مختلف و آرمان‌های متفاوتند. هدف‌هایی که با سرنگونی این رژیم به آن می‌اندیشند، کم و بیش متفاوت است.

این مردم روزگار خوشی نخواهند داشت اگر بعد از فروپاشي این رژیم دیکتاتور شروع به جنگیدن برای کسب قدرت کنند. این مردم قطعا روزگار خوبی نخواهد داشت وقتی بعد از این رژیم گروه‌های ملی‌گرا، مذهبی، توده‌ای، لائیک و ... برای کسب قدرت شروع کنند به جنگ و نزاع.

راستی یک نگاه به خودمان بیندازیم. پس از گذشت30 سال از انقلاب، یاد نگرفته ايم که به عقاید دیگران احترام بگذاریم و دیگران را با کلمات " خائن"، "مزدور"، "وحشی"، "کثیف" و ... خطاب قرار ندهیم. هنوز یاد نگرفته ایم مثل عموم ملل دنیا بین یک غیر ایرانی و ایرانی فرق نگذاریم. هنوز به خودمان اجازه می‌دهیم به یک ملت با کلمات "تروریست"، "پابرهنه"، "سوسمارخور"، "فاشیست" و ... توهین کنیم. هنوز نمی‌دانیم که تنها آرمانی که می‌تواند تا حد قابل توجهی همه افراد جامعه را راضی کند، جز آزادی برای همه نیست؛ آزادی به این معنی که حق زیستن با بهره‌مندی از تمامی حقوق شهروندی (امنیت، تحصیل، کار، تفریح،...) در گرو ابراز کردن یا نکردن عقیده‌ای خاص نباشد. هنوز فرهنگ ما یک فرهنگ دیکتاتوریست. تا خودمان را از قفس نگاه از بالا به دیگران رها نکنیم، روزهای قشنگی پیش رو نخواهیم داشت.

 

                 چشم‌ها را باید شست                                       جور دیگر باید دید

 

نوشته بالا مال آرش اه، من هیچ مسولیتی رو نمی پذیرم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:0 توسط نگین |

   از وقتی تو اومدی تنهایی رفت. از همون شبی که منو کشیدی تو بغلت و بوسیدی، از همون صبح که گفتی یه بوس و من پریدم تو بغلت و لباتو بوسیدم، از همون موقع رفت، تا همین چند روز پیش که یهو تو شلوغی خیابون دیدمش! من رو دید و لبخند زد. خودم رو زدم به اون راه، نمی خواستم بازم ببینمش. ضربان قلبم تند شده بود. وقتی برگشتم خونه یادم رفت که دیدمش. امروز وقتی از سرِ کار برمی گشتم خونه حس کردم یکی داره تعقیبم می کنه، ترسیدم، کوچه خلوت بود. خواستم اهمیت ندم اما سایه اش روم سنگینی می کرد، جرات برگشتن به پشتِ سرم رو نداشتم تا اینکه صدام کرد. وایستادم، بعدِ یه کم تردید برگشتم سمتِ صدا، خودش بود، تنهایی رو می گم! بهم نزدیک شد، با دستپاچگی گفتم من دیگه تنها نیستم. گفت جدی؟! این حرفش دلم رو لرزوند. منظورش چی بود؟ دلم می خواست یکی پیشم بود حتی شده یه نی نی توی دلم! بدجور بهش احتیاج داشتم!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:7 توسط نگین |

آرش این شعر رو فرستاده و گفته بذارمش تو وبلاگم. منم گفتم حتما.

عزیزم شعرای انتخابیت هم مثل خودت زیبا هستن!

ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک
و شاید در عصر پیشبینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید، عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو عین الیقین من
قطعیت تو دین من است

 من از تو ناگزیرم
من بی نام ِ ناگزیر تو می میرم

قیصر امین پور - اسفند ۶۷

داشت یادم می رفت: روز معلم مبارک. از همه کسانی که تبریک گفتن تشکر می کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 توسط نگین |

 

   این چندروزه همه اش در حال بدوبدو بودم، شنبه نزدیک ظهر که می رفتم مدرسه،  همین که سوار تاکسی شدم تلفن همراهم زنگ خورد، کاغذ باطله عزیز بود! تازه داشتیم سلام و احوالپرسی می کردیم که متوجه شدم کیف پولم رو تو کوله ام جا گذاشتم! گفتم آقا من کیفم رو جا گذاشتم باید پیاده شم. وقتی پیاده شدم و به مکالمه ام ادامه دادم هر دو می خندیدیم، از شنیدن صدای یه دوست اینترنتی که همکارمم هم هست حس خیلی خوبی داشتم اما به خاطر عجله ای که داشتم مجبور شديم خداحافظی کنیم.

   دیروز مرحله استانی جشنواره الگوهای برتر تدریس (هندسه ۱- دوم دبیرستان) برگزار شد. با اعتماد به نفس عجیبی رفتم، همه چیز هم داشت خوب پیش می رفت اما زمان از دستم در رفت و آخرا تند و تند گفتم. وقتی تموم شد خیلی حس عجیبی داشتم، اصلا فکر نمی کردم وقت کم بیارم خیلی امیدوارانه رفته بودم. نتایج تو مراسم اختتامیه که دوشنبه بعد برگزار می شه اعلام می شه. راستش دیگه مثل قبل امید ندارم. باید دید بقیه همکارام چی کار کردن.

   امروز رفتم اداره ناحیه، کارگزینی فرم نقل و انتقالات رو می خواستم که نیومده بود، کارشناس مربوطه حتی جواب سلام مراجعین رو هم نمی داد! نمی دونم مدرکش و رشته اش چی اه؟ کسی که باید نظر بده که می تونی انتقالی بگیری یا نه، چیزی از مهارت های اجتماعی و نحوه برخورد با ارباب رجوع نمی دونه.

   چطور می شه وقتی اعصابم خورده به آرش نتوپم؟  امروز ازش خبری نبود وقتی زنگ زد یهو همه چی رو به هم بافتم، آرش هم برخلاف همیشه پا به پای من اومد! هر دو ناراحت شدیم و طبق معمول هر دو معذرت خواهی کردیم. دوست نداشتم دلخوریم سر آرش خالی شه.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:31 توسط نگین |

سرمايه‌ی تمامِ اين سال‌های من،
همين دو سه ترانه‌ی ساده‌ای‌ست
که در بی‌خيالیِ بعضی فرصت‌ها،
از حضرتِ حافظ ربوده‌ام.
فروغ می‌داند
من وصيتِ کوتاهم را
پيشِ کدام کلماتِ گُنگِ بی‌معنی،
به امانت گذاشته‌ام.
ديگر چيزی برای گفتن باقی نمانده است.
ديگر مزاحمِ اوقاتِ صبح و غروبِ پنج‌شنبه‌ها نخواهم شد.
دلم می‌خواهد سرم را بگذارم
بروم يک جای دور،
بگيرم يادم برود اسمم چيست،
اما شاعرم،
چه کنم؟!
امروز يکشنبه است،
امروز يکشنبه، بيست و هفتم آبان است.
مقابل کندویِ کلماتِ بی‌معنیِ خودم نشسته‌ام،
لبريزِ شيرم،
پستانِ رسيده‌ی نورم،
رازدارِ مَردم‌ام.
زود است که بميرم.
فروغ رفته وصيتِ واژه‌هايم را
از پرده‌دارِ دريا پس گرفته است.

                           علی صالحی

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:59 توسط نگین |

     جامعه ای مانند جامعه ما که اطلاق سنتی و مدرن بودنش کار آسانی نیست مانند برزخ است، نه قانون درست وضع می شود نه درست اجرا می شود. بر سر آموزش در مدارس، آزادی های خانوادگی و ... همواره بحث خواهد بود. در این میان عرف بزرگترین مشکل جوامع این چنینی است. دسته ای کاملا مدرن(متجدد) دسته ای کاملا سنتی و دسته بزرگی سرگردان میان سنت و مدرنیته هستند. سنت گرایان و مدرن گرایان تکلیفشان مشخص است اما آنها که  نمی توانند بین سنت و مدرنتیته انتخاب کنند ناآرامی و یا شاید سرگردانی بزرگی دارند.

    دختر (پسر) ی را در نظر بگیرید که با پسر(دختر)ی دوست است، در مورد این دوستی و حد و مرزش ایده خاصی ندارد. از یک طرف کسانی را می بیند که این رابطه را محدود به دوستی عادی و یا احساسی می کنند و از طرف دیگر کسانی که رابطه جنسی هم دارند . ممکن است تصمیم بگیرد که رابطه بدون سکس داشته باشد در این صورت از یک جهت از جانب مدرن گرایان و بیشتر همسالان متهم به امل بودن خواهد شد و از سوی دیگر ممکن است از جانب دوست خود نیز برای ایجاد رابطه تحت فشار باشد و از طرف دیگر میان توجه به احساس نیاز طبیعی خود و عقایدش مردد خواهد بود. اگر تصمیم بگیرد که رابطه جنسی داشته باشد، اگر از یک خانوده مذهبی باشد به زودی دچار عذاب وجدان خواهد شد که این موضوع به تنهایی می تواند آرامش روانی فرد را از بین ببرد، و یا اگر کسی مطلع شود احتمالا با برخوردهای نامناسبی از جانب اطرافیان، خانواده و سنت گرایان روبرو خواهد شد. نوجوانان و جوانان در صورت داشتن سکس آیا با روشهای پیشگیری از بارداری آشنا هستند؟ و اگر آشنا هستند از حقوق خود چقدر اطلاع دارند(به خصوص دختران)؟ اگر بخواهند اطلاعات درست و کاملی بدست آورند چه باید بکنند؟ اگر در این رابطه با مشکل جسمی مواجه شدند به راحتی می توانند از یک متخصص کمک بگیرند؟  چه اندازه در مورد بیماری های مقاربتی و به خصوص ایدز می دانند؟ می توانند در این مورد با پدر و مادر خود مشورت کنند؟ مدارس چه اندازه در مورد ایدز و هپاتیت اطلاع رسانی می کنند؟ صدا و سیما هم اگر برنامه ای در مورد این مسائل پخش نکند کمک بیشتری می کند به این خاطر که برنامه هاشان اطلاعات ناقص می دهند و فرد تصور می کند که اطلاعات کافی دارد. اگر از مردم بپرسید راه های انتقال ایدز و مقابله با آن چیست به نظر شما چه پاسخی خواهند داد؟!

   این تنها یک نمونه از مشکلات جدال سنت و مدرنیته است. قربانیان خاموش این وضعیت افراد جامعه و به خصوص زنان هستند. نبود آزادی کافی که حق اولیه هر انسانی است، جدال بر سر اعطا کردن یا سلب آزادی های بسیار کوچک از جمله انتخاب نوع پوشش افراد جامعه، زمان و انرژی ای را که می تواند صرف پیشرفت و آسایش شود نه تنها تلف خواهد کرد بلکه زمانی نیز صرف برگشتن به حالت عادی می شود.

 

   مسابقه وبلاگ نویسی دانشجویان: http://sfblog.ir/

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:25 توسط نگین |