تبليغاتX
دیوار
 

                   خود را در چشمانت می بینم،

                    پلک نزن!

                    نابود می شوم.

 

فردا می رم پیش آرش. تعطیلات ایران نیستم. از اینکه فرصتی پیش اومده تا برای مدتی هر چند کوتاه با هم باشیم خوشحالم.  فقط یه کم نگرانم چون بلیطم ترانزیت اه.

قدرِ کنارِ هم بودن رو بدونید. ما که اوضاعمون اینجوری اه. هر دو سه ماه یه بار هم رو می بینیم. خوبه همین هست . Thanks God

عیدتون مبارک. امیدوارم سال جدید سال خوشی برای همه تون باشه

               

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:26 توسط نگین |

حضورت را در تمامیِ شب هایِ تنهایی ام می دیدم،

       صدایت را استشمام می کردم،

       عطر نفسهایت را می شنیدم.

و تو

      در آن شب ها چه می کردی؟

     می نوشتی

        انسان، خدا، فرهنگ، مذهب

  باز هم خدا و رسولانش

- آیا واقعا رسولانی وجود داشت؟!

-خدا چه؟

             وجود دارد یا توهمی بیش نبوده،

            موجودی ساخته ذهن بشرِ ناتوان

شک

شک

شک، زیباترین ویژگی ات بود در تمام آن شب ها

و من

           لامذهبی از ناکجا

          تبعید شده در سرزمینی

          که آخر دنیایش خوانند.

من

      در گیرِ نان و کار و نان، کم خوابی، دویدن و نرسیدن

      دست و پا زدن در باتلاقی بنام مبارزه برای آزادی

خداوند انسان را آزاد آفرید.

-خدایی وجود دارد؟

-آزادی چه؟

 

من جنگیده ام

                 برای آزادی

تن بی رمقم گواه است.

 

امروز

«من تنها یک آرزو دارم»

رهایی...   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:56 توسط نگین |

امروز بعد از اتمام کلاس رفتم دفتر ریاست که رئیس دانشگاه رو ببینم و ازش راجع به انتقال از وزارت آموزش و پرورش به دانشگاه پیام نور سوال کنم. حدود یک ساعت منتظر شدم تا نوبتم برسه، تو این مدت روزنامه های دفتر رو یه نگاه انداختم. هفته نامه پیام آوران نور خبری رو که قبلا شنیده بودم چاپ کرده بود. رئیس سازمان تربیت بدنی اظهار داشت توان حرکتی دختران ایرانی معادل زنان ۴۰ ساله فرانسوی است. از اینکه به همیچین موضوعی اعتراف کردن تعجب کردم. داشتم به این موضوع فکر می کردم، به اینکه دو سه ماهی هست که تمرین بدمینتون نرفتم. تو همین فکرا بودم که منشی گفت بفرمایید. رفتم دیدم هنوز نفر قبلی بیرون نیومده! معذرت خواهی کردم، رئیس با مهربونی گفت خواهش می کنم خانم، بفرمائید. منم نشستم تا حرفشون تموم شه. تو این فرصت چشامو چرخوندم تو قفسه اتاقش. گرچه نمی خواستم به حرفاشون گوش بدم اما فهمیدم که دارن زیرآب می زنن!! بعد که اون آقای زیرآب زن رفت رئیس گفت امرتون رو بفرمائید. من هم گفتم که تقاضای انتقالی دارم. پرسید پیمانی هستین؟ گفتم نه رسمی هستم. گفت یه تقاضانامه بنویسید همراه یه کپی از حکم تون بیارین تحویل بدین. همزمان با این جمله آخری با دستش به یه پرونده قطور که پر از تقاضای انتقالی بود اشاره کرد. با خودم گفتم من نااميد نمي شم...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:30 توسط نگین |

 

از خانم آسيه اميني يك دفتر شعر بيشتر منتشر نشده:  «هي تو كه رفته اي».

اين كتاب 106 صفحه اي شامل شعرهاي زيبا و ساده اي اه كه قابليت جذب طيف وسيعي از مخاطبان را داره. خيلي شعراشون رو دوست دارم. دو تا از شعراي اين كتاب رو مي ذارم. مطمئنم كه از خوندنشون لذت خواهيد برد!

 

 (۱)

كناره مي گيرد

آن سوي  اقيانوس روياهاش

مردي

كه به قصد سرودن شعري براي ماه

پرنده شد.

 

 ----------------------------------------

 

(۲)

فرصت تمام شد.

من ماندم

با جنازهايي كه روي دلم باد كرد.

 

تو

در صف نان و ماشين تكرار شدي

سنگ شدي،سپيد و سياه، مرمر

آسفالت شدي، قير

بالا رفتي، با آسانسور

و فرود آمدي از بام همه ي روياهايي كه تو را به  اوج مي كشاند.

تو

هنرمند شدي، عكاس، نقاش، ...

... روزنامه، كتاب، پوستر، تلويزيون

تو

همه چيز شدي

به جز يك چيز،

 

عاشق، نشدي.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط نگین |

در 1914 در ترکیه به دنيا آمد. در دانشگاه استانبول رشته فلسفه خواند و در سال 1935 آن را رها كرد. دست به كارهاي گوناگون زد كه بيشتر در عرصه نويسندگي وروزنامه نگاري بود. نخستين كتاب او «غريب» همراه اشعار دو شاعر همزمان او اوكتاي رفعت و مليح جودت در 1941 به چاپ رسيد. وی در سال 1950 در اثر ضربه مغزي از دنيا رفت.

 

 

شعري با يك دُم

 

ما نمي توانيم با هم باشيم، راه ما جداست.

تو گربه قصابي، من گربه سرگردان كوچه ها.

تو از ظرفي لعابي مي خوري،

من از دهان شير.

تو خواب عشق مي بيني، من خواب استخوان.

اما كار تو چندان آسان نيست عزيز.

دشوار است

هر روز خدا دم جنباندن!

 

 

پاسخ گربه قصاب به گربه آواره

 

تو از فقر مي گويي

پس كمونيستي.

بعد آتش مي زني به ساختمان ها

در استانبول

در آنكارا...

عجب خري هستي تو!

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:8 توسط نگین |

 

چند روز پیش یه دوره کلاس اقدام پژوهی شرکت کردم که از طرف آموزش و پرورش برگزار می شد. اقدام پژوهی با تحقیق میدانی فرق داره، یه پژوهش کوتاه و عملی اه. به نظرم جالب بود اما راستش هر سه روزی که رفتم سر کلاس بدجور حرص خوردم. بعضی از این همکارای من انگار تو این دنیا نیستن. وقتی راجع به بچه های این دوره زمونه!!! حرف می زنن همه اش از کلمات متاسفانه و ... استفاده می کنن. به نظرشون این که یه دختر دبیرستانی آرایش کنه و تیپ امروزی بگرده یعنی مشکل داره و باید کمکش کرد!

یه دختر ۱۷ ساله یعنی بچه. هنوز متوجه این موضوع نیستن که هر کسی زندگی خودش رو داره.

این آدما نمی تونن عقاید مخالف رو تحمل کنن. به نظرم بهترین درسی که یه معلم به شاگردش می ده همین اه، اینکه بتونه هر عقیده و نظری رو تحمل کنه و به صاحب اون عقیده احترام بذاره.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:9 توسط نگین |