بالشتم خیس بود انگار فقط تو خواب گریه نکرده بودم. یاد خوابم افتادم. من بیمارستان بودم، خیلی مضطرب بودم، خواهرم همرام بود و تو بیرون دم در منتظرمون بودی. بعد از کلی مکافات وقتی از بیمارستان بیرون اومدم نتونستم خواهرم رو پیدا کنم. با خودم گفتم کار داشته رفته.
توهم نبودی!!! خیلی عجیب بود، مطمئن بودم هر چقدر طول بکشه تو منتظر می مونی. از مغازه دار کنار بیمارستان پرسیدم گفت "یه آقایی با این مشخصات اینجا بود، اما وقتی از خیابون رد می شد یه ماشین بهش زد... "! چقدر خونسرد این حرف رو زد! نمی دونست داره راجع به کی حرف می زنه.
چندمین بار بود که خواب مرگ می دیدم؟! چرا اینقدر این خواب رو در شرایط و حالت های مختلف می بینم؟ کم کم دارم می ترسم. مرگ چه معنی داره؟ می ترسم. می ترسم چون خواب هام واقعی ان یا یه جوری شبیه چیزی که تو خواب دیدم اتفاق می افته.
تعطیلات من تموم شد. با اینکه هوا سرد بود اما اون چند روزی که ما چند جا رفتیم هوا بد نبود.
همسرم برگشت. گفتنش خیلی ساده است اما خیلی دلم گرفته... دست و دلم به نوشتن نمی ره![]()
"عبور
بر پلک های پنجره ام سایه ای گذشت
شاید تو بوده ای
شاید نگاه ماه
فانوس سرد یاد مرا زنده کرده است
در بیشه زار دور و مه آلود ذهن تو
شاید خیال من
امشب گذشته است
از دره های تار فراموشی
تا آشیان روشن اندیش های تو
بر پلک های پنجره ام سایه ای گذشت
تا کوچه می دوم
بن بست ها برابر چشم اند
یک خواب گرد پیر
آرام و کند می گذرد از کنارشان
مهتاب عشوه گر
بر اشک های من لبخند می زند
بی تو چه گونه بگذرم از شب
بی تو چگونه من ؟"