امروز ظهری می رم تهران که برم فرودگاه. امشب بعد سه ماه و ده روز همسرم رو می بینم. دلم خیلی براش تنگ شده.
چند روز هم می ریم مسافرت. خداحافظ واسه یه چند روز![]()
یلداتون مبارک، خوش بگذره![]()
علی صالحی شاعر بزرگی اه. بیان خاص خودش رو داره. یه سری کلمه تو شعراش خیلی تکرار می شه مثل تکلم واژه، چراغ شکسته، لیموی گس، دور، نزدیک ... یکی از شعراش رو می ذارم :
تظاهر میکنم که ترسيدهام
تظاهر میکنم به بُنبَست رسيدهام
تظاهر میکنم که پير، که خسته، که بیحواس!
پَرت میروم که عدهای خيال کنند
اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...!
دستم به قلم نمیرود
کلماتم کناره گرفتهاند
و سکوت ... سايهاش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم میرود خانهی خودِ من است.
از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن، از ديوار.
برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايیست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانیست
چقدر ...
نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خستهی خراب
از خوابِ زندگی میلرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحتام، راضیام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسودهی سايه به آفتاب برگردم.
اين انتقال همه پروازهاي خارجي به فرودگاه امام هم مشكلي شده. همسرجونم داره برمي گرده ایران
-البته فقط واسه تعطیلات نوئل
- براي رفتن به فرودگاه امام نه مترويي هست نه اتوبوسي. ماشين شخصي هم كه ندارم...
کشیدن خط مترو واسه این مسیر با توجه به اینکه مسیر سر راستی اه کار سختی نیست، یا این شرکت واحد که می تونه با گذاشتن یه اتوبوس تو این مسیر مشکل رفت و آمد رو حل کنه، درآمد و اشتغال زایی هم که به جای خود
. حالا من موندم و مشکل اعتماد به یه راننده که منو برسونه به فرودگاه
.
کاش نیروی انتظامی جای گیر دادن به چکمه و لباس مردم امنیت رو بالا ببره
.
به گزارش فارس، در جلسه شب گذشته رؤساي مناطق آموزش و پرورش شهر تهران، يكي از معاونين اين وزارتخانه عنوان كرد كه تا ظهر پنجشنبه، هر رئيس منطقه آموزش و پرورش شهر تهران بايد 2 مدرسه منطقه خود را به عنوان شعبه پيامنور مشخص كند.
خبر عجيبي اه. رقابت سياسي داره ساختمون داغون آموزش پرورش رو به ويرونه تبديل مي كنه. آموزش پرورش كمبود فضاي آموزشي داره اون وقت بايد به پيام نور كمك كنه. من هم تو آموزش پرورش تدريس داشتم هم پيام نور. تو مراكز پيش دانشگاهي سطح كلاس ها بالاتره! دليلش هم اينه كه اگه تو مدارس هم دانش آموز قوي هست هم متوسط هم ضغيف، اما تو پيام نور از اون دانش آموز قوي خبري نيست، اكثريت متوسط به پايين هستند.
وقتی کسی رو می دیدم که از عشقش دوره، با خودم می گفتم خیلی سخته، با اینکه خودم تو همچین موقعیتی نبودم. حالا خودم تو اون وضعیت گیر افتادم. ۳ ماه اه که همسرم رو ندیدم
. حالا می فهمم که تا خودمون تو یه موقعیت قرار نگیریم نظرمون هم ممکنه خیلی واقعی نباشه، چون از دیدگاه خودمون به موضوع نگاه می کنیم، احساسمون رو می بریم به زمان و مکانی که تصور می کنیم می تونیم باشیم و اینطوری اه که راجع به چیزی که اطلاع درستی ازش نداریم نظر می دیم. یکی رو محکوم می کنیم، یکی رو تشویق، یکی رو تایید.
آدما دنیا رو از دیدگاه خودشون می بینن...
داشتم به انتخابات آینده، قیمت نفت، راست، چپ و ... فکر می کردم. دوست دارم بدونم اگه این دفعه چپ ها رای بیارن چه اتفاقی می افته. گرچه اکثرشون جزء تندروهای اول انقلاب هستند اما اگه قرار بشه بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم بد رو ترجیح می دم حتی با علم به اینکه هر دوشون سر و ته یه کرباس هستن. حداقل چپ دید بهتری نسبت به خانوم ها داره اما اون ها هم ثابت کردن که وقت عمل ترجیح می دن که پست های مهم دست آقایون باشه!! مملکت گل و بلبل اه! نمی دونم به چی باید دلمون خوش باشه... بعدم یه کارشناس می یاد تو رادیو راجع به ارزشی که اسلام برای زن قائل اه و اینکه چه شانسی آوردیم حکومت اسلامی اه حرف می زنه ... خداییش اینه ارزشی که اسلام می گه؟ من که از اسلام چیزی نمی دونم شما ها اگه می دونید بگید بی زحمت![]()
با اینکه خیلی از شعر خوشم می یاد اما با ترانه و ترانه سرایی رابطه چندانی ندارم، مهمترین دلیلی که هست اینه چیزی راجع به اش نمی دونم. یغما گلرویی ترانه سرای معروفی اه. من همیشه فکر می کردم فقط ترانه سراست، اما چند هفته پیش چند شعر ازش پیدا کردم که از خوندنشون لذت بردم. یکی از شعراش رو برای نمونه می ذارم.
دوباره تنها شدیم!
گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟