تبليغاتX
دیوار
 

کنار پنجره نشسته بود و طوری به بیرون نگاه می کرد که انگار می تواند انتهای این جاده را ببیند، نمی گفت اما من می دانستم که به تو فکر می کند، در عمق نگاهش تو را می دیدم...

به کسی نگو اما من هم به تو فکر می کنم!

دلم می خواهد بدانم که می شود به تو فکر نکرد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:30 توسط نگین |

 

همون جای همیشگی منتظرت بودم، اومدی اما محل نذاشتی،

من رفتم...

ماه ها بود هر روز می اومدم همون جای همیشگی، منتظرت می موندم، نمی اومدی...

من می رفتم...

 

از خواب بیدار شدم، خدا رو شکر کردم که خواب بود.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:13 توسط نگین |

 

نمی خواستم اول حرفام از کارم بنالم اما واقعا آدم لجش می گیره.

نمی دونم چطور شد رفتم سراغ تدریس تو آموزش پرورش، اینجا باید کسی بیاد که راحت بتونه هر گندکاری که می بینه ساکت بمونه، اصلا بدشون میاد کسی باشه که یه کم حرف حساب بزنه. من اول هر چی به ذهنم می رسید می گفتم اما بعد دیدم چقدر آدم زیرآب زن بینشون هست! تازه اصلا به کیفیت تدریس کاری ندارن کافیه جانماز آب بکشی، کارت درسته، حتما می شی معلم نمونه شون. اول که اومدم همه می گفتن تو که درست خوب بود چرا رفتی آموزش پرورش؟ منم با خودم می گفتم یعنی چی؟! اما حالا می فهمم چی می گفتن. وقتی تو یه شهرستان باشی و واسه موظفیت مجبور شی هر روز به یه شهر کوچیکتر رفت و آمد کنی ، اونم با این وضع جاده ها... "آدمی که می تونست جای دیگه کار کنه چرا اومد اینجا؟" اینو هر روز به خودم می گم.

امسالم که برنامه ام خیلی سنگینه، چند جا می رم، بعدم که می یام یه کم با شوهرم چت کنم یا تلفنی صحبت کنم یه مشکلی پیش می یاد، الانم که بیشتر از ۲ ساعته online هستم اما ازش خبری نیست، ساعتای ما ثابت مونده، اما اونجا ساعتا رو عقب کشیدن، اختلاف زمانی مون بیشتر شده. آدم وقت شناسیه، حالا که دیر کرده نگرانش شدم...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:50 توسط نگین |

هر چیزی آخری داره

دلتنگی هم لابد باید یه روز تموم شه ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:4 توسط نگین |

برای اولین مطلب دلم می خواد به یاد همسر نازنینم که کیلومترها از من دوره یه شعر از شاملو بذارم

مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
***
پس پشت مردمکان
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
***
و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی.


 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:45 توسط نگین |