تبليغاتX
دیوار

    یک سال از عقد من و آرش می گذره. به خاطر دوری و وضعیت کاریِ من، خیلی سخت گذشت. زندگی اه دیگه، به قول شاعر قشنگِ سخت! این چند روزه با کلی دوندگی تونستیم واسه شهریور قبل ماه رمضون تالار گیر بیاریم. بعدشم رزو آرایشگاه و گرفتن وقت آتلیه و ... . حالا باید دنبال لباس عروس برای من و کت و شلوار و کفش برای آرش باشیم. برای من کار وقت گیری اه. اما آرش خیلی سخت نمی گیره هر چی باشه می گه قشنگه! یه کار دیگه هم باید انجام بدیم، سفارش کارت دعوت. این یکی سخت تره! می خوام یه متن خوشگل واسه متن کارت پیدا کنم.

   شما پیشنهادی برای متن کارت ندارید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:3 توسط نگین |

بیهوده می کوشی دلش را بدست آوری

سنگدل تر از این حرف هاست!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:51 توسط نگین |

    چقدر زود دلم براش تنگ می شه. فکر می کردم این مدت دوری طولانی از من یه آدم محکم و سفت و سخت! ساخته باشه، اما اینطور نبود. دوری از آرش چیزی نبود که بشه بهش عادت کرد. این چند روز کنار هم بودن به نظرم شیرین و عادی می اومد. امروز که می خواست برگرده تهران، من به خاطر یه سری کار که اینجا داشتم باهاش نرفتم. فکرشم نمی کردم به این زودی به یه ساعت هم نرسیده دلتنگش بشم! حالا که بازم من و این کامپیوتر پیر موندیم، فکر کردم فرصت خوبی اه تا به همه دوستای خوبم که اینجا توی این دنیای مجازی باهاشون آشنا شدم سری بزنم. خیلی سعی کردم آنلاین شم و یه کم چت کنم اما مسنجرم به خاطر کهولت کامپیوترم که جدیدا ویروسی هم شده بالا نیومد. برای اینکه از این دلتنگی بیام بیرون همزمان با آپ کردن وبلاگم چندتا از آهنگ های سیما بینا رو گوش می دم. برای خال لبهات اومُدم مو... .  

آمدم تا شاعرانه بسرایم

يادم آمد كه هرگز شاعر نبوده ام!

 

خواستم تابلويي از آهويي زيبا كه صورت بر صورت نگار مي سايد تصوير كنم

يادم آمد كه هرگز نقاش نبوده ام!

 

خواستم آهنگي ناب برايت بسازم

يادم آمد هرگز حتي سازي به دست نگرفته ام!

 

هيچ كدام اين ها نيستم

اما در دوست داشتنت شهره شهرم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:48 توسط نگین |

انتظار ديدنت خواب را از چشمانم ربود.

 

مي آيم

بي هيچ تصوري...

تورا مي خواهم

نه تخيلاتم را !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:39 توسط نگین |

    چند روز دیگه آرش برمی گرده. این چند روزه همه اش اضطراب داره که به موقع همه وسیله ها رو جمع کنه. اضافه بار نداشته باشه. به موقع به فرودگاه برسه و اینکه کسی نیست بهش کمک کنه! منم عید که می خواستم برگردم اگه آرش نبود و کمکم نمی کرد هیچوقت نمی تونستم به اون خوبی چمدونام رو بندم. بماند که کوله خودشم اشتباهی گذاشته بود تو چمدونم.

   پیغام های امروز:

آرش: سلام . خوبي عزيزم؟

20 دقيقه بعد، من: اااا، سلام عزيزم! شرمنده من پاي كامپيوتر نبودم.

يه چند دقيقه صحبت مي كنيم بعد خداحافظي.

 

يك ساعت بعد، من: كجايي بي تربيت دلم تنگ شده برات.

75 دقيقه بعد، آرش: خودتي! من همین الان آنلاين شدم. برم ناهار بخورم مي يام.

من: باشه. منم برم يه كم بدرسم.

 

عصر، آرش: نگين جون من مي رم يه جايي. اومدم برات تعريف مي كنم. فعلا خداحافظ.

نيم ساعت بعد، من: باشه. منم با سميه اينا مي رم خريد.

نيم ساعت بعد، آرش: من اومدم. باشه خوش بگذره.

10 دقيقه بعد، آرش: من برم بينم دكتر چي كارم داره.

يك ساعت بعد، من: سلامممممممم. من اومدم. برم لباسام و عوض كنم.

10 دقيقه بعد، من: عزيزم من مي رم شام بخورم.

همون موقع! آرش: نوش جونت عزيزم.

نيم ساعت بعد، من: من اومدم.

آرش: من مي خوام دوش بگيرم.

من: اوكي.

10 دقيقه بعد، آرش: من اومدم.

10 دقيقه بعد، من: اااااااا كي اومدي؟ من صداي رسيدن پي ام هاتو نشنيدم.

آرش: من برم لباسام و بريزم تو لباسشويي.

من: باشه.

15 دقيقه بعد، آرش: من اومدم. بزنگ.

من: زنگ مي زنم مي گه تو آفلايني.

حدود نيم ساعت تلاش و همه اش قطع و وصل...

آرش: من برم لباسام و از تو لباسشويي دربيارم بريزم تو خشك كن.

من: باشه.

هنوز من و آرش درگیر این وضعیتیم! 

آرش داره نی می زنه، منم کِیف می کنم!

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:41 توسط نگین |

در ميان هياهوي دشت و دريا و خيابان

تنها صداي تو را مي شنوم

كه شادمانه مي خواني...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:53 توسط نگین |

دست بسته مي بردند.

 

نگاه سرد و نااميدش مردمي را دنبال مي كرد كه با ترديد و نفرت او را مي نگريستند.

آرام بود،

در دل به مردمي كه بي خبرند مي خنديد.

زندگي را دوست داشت

اما اكنون  

مرگ خواستني بود

مرگ بال پرواز بود.

 

با دستان بسته مي بردنش

سنگش مي زدند

او را كه عدالت نام داشت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:11 توسط نگین |

اينك منم

رها بر آسمان بي كران

آنك  تويي

گرفتار اين زمين

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:10 توسط نگین |

    دیشب زیر نور تنهایی فاتحانه رقصیدم. نیازی به همرقص نبود، من خود سرشار از حرکت بودم. فاتحانه رقصیدم و با صدای بلند همنوای خواننده شدم تا صدایم را بشنوند. آنان که نمی خواهند صدایی باشد. در میان کلام متن نامت را فریاد زدم، تا صدای عشق قلبشان بلرزاند!

  سنگی به شیشه خورد. همسایه ها بودند که اعتراض داشتند. با صدای بلند سلامشان کردم. صدایشان را می شنیدم اما حرفهاشان را نه! می خواندم. می رقصیدم. دست ها و پاهایم در کنترلم نبودند. نکند مست بودم؟! همچون او که می نخورده مست است. چه چیزی آنان را آزار می داد. از خانه ام جز صدای شادی زنی تنها نمی آمد. چه چیز ناراحت شان کرده بود؟  همه چراغ ها را روشن کردم. در تمام اتاق های خانه چرخ می زدم. و با صدای بلند نامفهوم که نمی دانستم چه بود حرف می زدم. جمعیت بیرون خانه بیشتر شده بود من اما شجاع تر.

  امروز از گوشه پرده بیرون را نگاه کردم. همه مردم شهر آمده بودند به تماشای زنی تنها که شاد است و عشق را فریاد می زند!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:27 توسط نگین |

   از مدت ها قبل به موضوع تجاوز فکر می کردم. البته خیلی پراکنده و تنها وقت هایی که خبری مبنی بر تجاوز می شنیدم. چند روز قبل که مراقب امتحانی بودم ،درس آمار برای بچه های دوم انسانی، یکی از شاگردام که همیشه سعی می کرد نظر من رو جلب کنه اومد برگه اش رو توی پوشه مربوط به کلاس شون گذاشت، خسته نباشیدی به من و همکارم گفت و رفت. به همکارم گفتم این دختره یه جوری اه. همیشه داوطلب می شه اما چیزی بلد نیست. از رو گام به گام می نویسه می یاد می گه. همکارم گفت آره درسش ضعیف اه. پارسال شاگرد من بود. مشکل خونوادگی داره. گفتم چه مشکلی؟ گفت مامانش مال روستای س بوده پدرش اهل شهر الف. وقتی ازدواج می کنن توی شهر الف زندگی شون رو شروع می کنن. مادرش بعد از یه مدت معتاد می شه، هروئین. بعد از یه مدت هم تزریقی. تازه مردم هم پشت سرش حرف می زدن که ... اه. بعد یه چند وقت پدرش که می یاد خونه خانومش رو با یه مرد غریبه می بینه. قاطی می کنه و بعد یه چند روز ناپدید می شه. معلوم نیست کجا می ره. اصلا زنده است یا نه. مادرش چند ماه بعد به خاطر تزریق زیاد می میره. بعد از اون این دختر، مهناز، و برادر کوچیکش می رن پیش مادربزرگ شون زندگی می کنن. اینطور که همکارم می گفت وضعیت خوبی ندارن. مثل این که یه بار عموش می خواسته بهش تجاوز کنه اما موفق نمی شه. می گفت این دختر اصلا احساس امنیت نداره. زندگیش جهنم اه.

    تا چند روز به شاگردم فکر می کردم و اینکه چه طور می شه به همچین دخترایی کمک کرد. وقتی به یکی از دوستای سابقم که یه جای دیگه درس می ده و می ره یه شهر کوچیک تعریف کردم. گفت ما یه مورد تو مدرسه مون داشتیم که مادرشون فوت کرده بود. ۳ تا دختر بودن. پدرشون به دو تا بزرگ ترا تجاوز کرده بوده و این کارو ادامه می داده! موضوع رو به بهزیستی گفتن و با کمک مشاور مدرسه بچه ها رو به بهزیستی معرفی کردن.

    این موضوع داشت یادم می رفت. امروز داشتم وبلاگ گردی می کردم که توی یه وبلاگ چند تا عکس از تجاوز دیدم. بدجور عصبی شده بودم. عجب دنیای کثیفی داریم. هر چقدر هم دنیا پیشرفت کنه هنوز آدمایی هستن که از حیوون هم پست ترن! حالم داره بد می شه. از این همه بدبختی آدما ،که به خاطر عقده های یه عده که ظاهرشون آدم اه، سرشون می یاد دارم دیوونه می شم. تازه فکر می کنم همه اینا به خاطر اینه که هیچ وقت هیچ جای دنیا درست حسابی با این موضوع برخورد نشده. تنها دلیلش این نیست که این تیپ آدما همیشه بودن هرچند کم تعداد، به این خاطر که دنیای ما مردونه است. قانون رو مردا وضع می کنن. اجرا می کنن و برای کسی که مرتکب همچین عملی شده مجازات تعیین می کنن! هورا!!!!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:52 توسط نگین |

   دیروز امتحان فینال زبان بود. البته کتبی. فردا هم شفاهی. امتحان شفاهی خیلی سخت تره. ۵ تا ریدینگ که باید خلاصه یکی شون رو بگیم. ۱۳۰ لغت انتهای کتاب 504 و ۶۰ دقيقه اول فيلم cold mountain .

  فيلم تا همين ۶۰ دقيقه ۴۰۰ تا لغت و اصطلاح و جمله داره كه نياز به توضيح داره. لغت هاي ۵۰۴ و ريدينگ برام سخت نيست اما اينكه جمله رو مي گه و مي پرسه كه كي اين رو مي گه و كجا و منظورش چيه، سخته. نيم ساعت اول فيلم رو حفظم! شروع فيلم رو خيلي دوست دارم.

Dear mr. Inman

I began by counting the days.Then the months. I don't count anything anymore except the hope that you will return. and the silent fear that in the years since we saw each other. This war, this awful war, will have changed us both beyond all reckoning

از شنيدن اين جملات لذت مي برم. از ياد گرفتن چند تا لغت هم همين طور!

برگه هاي ميان ترم دانشجوهاي پيام نور رو هنوز تصحيح نكردم. بايد جمعه همه شون رو تصحيح كنم شنبه تحويل بدم. يه سري هم نقشه براي مرور يه چند از درساي دوره فوق ليسانسم دارم. اين روزا حس خوبي دارم. حس مي كنم همه چيز داره خوب پيش مي ره. براي تابستون هم كلي نقشه دارم كه بايد ذهنم رو منظم كنم و برنامه درست حسابي بريزم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:51 توسط نگین |

    گل های نسترن گوشه باغچه حیاط را گرفته اند. درخت زردآلو میوه داده است و سایه زیر طاقِ مو من و تو را می خواند. صبح با صدای گنجشک ها که حیاط را پر از صدای آوازشان می کنند بیدار می شوم. خودم را می بینم با موهای پریشان، ساعت بالای سرم و گیره ای که موهایم را با آن می بندم. هوای حیاط خنک و دوست داشتنی ست. وقتی از خانه بیرون می روم آقای محمدی سوپرمارکتش را باز می کند. سلام و صبح به خیری گفته می شود و من را به روزهایی می برد که با هم از خانه بیرون می رفتیم و او را در حال باز کردن سوپرش می دیدیم. این روزها همه چیز من را به یاد تو می اندازد. حتی تاکسی! خیابان های شهر من که برای تو که از تهران فراری بودی زیبا جلوه می کرد.

   حالا من روزشماری می کنم. برای دیدنت. گرچه طاقت نمی آورم و حتما برای دیدنت به فرودگاه می آیم اما از تو چه پنهان دوست می داشتم در میدان ورودی شهر با شاخه گلی در دستم منتظرت می ماندم. درست مثل تابستان قبل که زیر سایه درختان کنار میدان منتظرت بودم. یادت هست؟ چه روز زیبایی بود! و روز بعدش. چند وقتی بود نمی توانستم تو را اینجا تصور کنم. اما حالا که نزدیک آمدنت است حس ات می کنم. روزشماری برایم شیرین شده است ... می دانم می آیی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:2 توسط نگین |

    این روزا از یه چیزی خیلی خوشحالم. اولین بار که من و آرش از هم دور شدیم خیلی خوش خوشون از هم  خداحافظی کردیم. یادمه اون روز که آرش پرواز داشت همدیگه رو بغل کردیم، بوسیدیم. آرش از این در رفت از اون در شیشه ای اومد بیرون! می اومد می گفت علی اونجاست چمدونم رو سپردم بهش. بعد دوباره بغل و بوس. می رفت. می اومد. اون موقع هنوز پروازای خارجی فرودگاه مهرآباد بودن. مامان آرش خنده اش گرفته بود. بعدِ ۳، ۴ بار، دیگه جدی جدی خداحافظی کردیم. یادمه همه اش می خندیدم. به شوخی می گفتم برو دیگه!

  دفعه دوم که آرش اومد ایران دور شدن خیلی خیلی سخت شده بود. موقع خداحافظی گریه کردیم. و دفعه بعد... این دفعه که من رفتم موقع برگشت احساس دلتنگی بزرگی داشتم. بعدش که اومدم کم کم دوباره خودم رو با شرایط وفق دادم و هر دو تصمیمات خوبی گرفتیم. ما تونستیم با این موضوع کنار بیایم. حالا دیگه خیلی راحت تریم. ممکن اه تمام روز باهم تلفنی صحبت نکنیم اما شب چند ساعت اینترنتی حرف می زنیم و همزمان کارامون رو هم انجام می دیم. احساس می کنم بزرگ شدم. احساس می کنم با موضوعی کنار اومدم که حالا حالاها برای کسی قابل تحمل نیست. خودم رو بیشتر شناختم و آرش رو. حالا می دونم آدم عاشق هم که باشه بزرگترین سرمایه اش خودشه. گرچه عاشق بدون عشقش نمی تونه زندگی کنه اما ما فقط یه مدتی به خاطر شرایط از هم دور هستیم. همین! ما همدیگه رو داریم. خودمون رو داریم و عشق رو. ما دوستای خوبی برای هم هستیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:39 توسط نگین |

     تا حالا کسی رو دیدین که توی چاه افتاده باشه؟ اصلا چاه دیدین؟ از نوع عمیقش؟

    من افتادم توی چاه!! بدون این که بدونم. اون روز که علی رغم میل باطنیم رفتم و تعهدنامه رو امضا کردم و وارد آموزش و پرورش شدم افتادم توی چاه. فکر می کردم مهم نیست، من که می تونم فوق لیسانس قبول شم و مثل خیلی ها که از کارشون استعفا می دن می ذارم می رم. اولش یه چاله بود. سال بعد فوق لیسانس قبول شدم و قبل از اینکه برم سر کار دوباره رفتم دانشگاه. سال دوم دانشگاه به خاطر حرفایی که در مورد رفتن از آ.پ.(آموزش و پرورش) شنیدم و اینکه خیلی سخت اه بتونی بیای بیرون و ... از ادامه تحصیل ناامید شدم. از اینکه بخوام برای دکترا تلاش کنم. من حتی اگه دکترا می داشتم هم باید می رفتم مناطق درس می دادم. بعد از دو سال رفتم سر کار. هفته ای ۴ روز صبح و ظهر هر کدوم یه ساعت تو جاده بودم. رفت و برگشت. یه جاده باریک با چند تا گردنه خطرناک. اما سرخوش بودم. سال اولِ کارم بود و هنوز خیلی از زشتی ها رو ندیده بودم. هر کدوم از همکارام که منو می دید می پرسید سال اول تدریسته؟ منم با تعجب می گفتم بله. دوست داشتم بدونم چرا. حالا می دونم، به خاطر برخورد و تیپ لباس پوشیدنم. کم کم مانتوی سبز کم رنگ و خوش حالت من جاش رو به مانتوهای سورمه ای و مشکی داد و شلوار سفیدم تبدیل به شلوار مشکی شد. شوخی های توی دفتر کم شده بود و متوجه تیکه انداختن ها بودم. سر کلاس گاهی عصبی می شدم و بابت این موضوع ناراحت بودم.

     سال دوم با ۳ تا از همکارام تصمیم گرفتیم خونه بگیریم و بمونیم. با هزار بدبختی آموزش متوسطه رو راضی کردم برنامه ام رو ۳ روزه بدن. صبح روز اول می رفتم. دو شب می موندم و عصر روز سوم برمی گشتم. گرچه موندن توی یه شهر کوچیک که نه جای تفریحی داره و نه یه آشنا، اونم با مردمی که فرهنگشون در حد صفر بود آزاردهنده بود. اما از اینکه هر روز جونم رو بگیرم کف دستم و راه بیفتم تو جاده ای که یه سرش می ره سمت فرشته مرگ بهتر بود. چندین بار مریض شدم. دکتر هم رفتم باید ۲-۳ ساعت می نشستم تا نوبتم برسه. ترجیح دادم برم بیمارستان. چه بیمارستانی! دکتر! پرستار! برای مردم اون شهر خیلی کوچیک دلم سوخت... اون سال چند بار رفتم این بیمارستان. یه بارش که جلوی مدرسه خوردم زمین و پام بدجور ضرب دید. برف زیادی باریده بود اما رییس اداره برای اینکه امر تعلیم و تربیت معطل نمونه مدارس رو تعطیل نکرد. من که پام ضرب دید و کبود شد. شکر خدا نشکست. اما یکی از شاگردام توی راه خورده بود زمین و پاش شکسته بود.

    رفتار مدیر مدرسه و کارمندای اداره که در حد فاجعه بود! برخوردشون برای همه همکارام آزاردهنده بود. با اینکه آدم منظمی بودم اما یه روز که ماشین توی جاده خراب شد و من ۱۵ دقیقه دیر رسیدم نه مدیر جواب سلامم رو داد نه معاوناش!!! با خودم گفتم کاش می تونستم اینقدر بی شعور باشم که مثل خودتون باهاتون برخورد کنم.  برخوردشون با ماها که همشهری شون نبودیم خیلی فرق داشت. هر بار از ادراه خواستیم  برامون سرویس بگیرین وعده سر خرمن دادن.

     سال سوم شروع شده بود. مهرماه بود و روز نمی دونم چندم ماه رمضون. من با یه پراید راهی این شهر دوست داشتنی بودم! توی جاده باریک که یه کارخونه سیمان داره، پر از ماشینای سنگین که راه رو بند می یارن، راننده ها مجبور به سبقت گرفتن هستن. راننده خواست سبقت بگیره که دید یه ماشین از روبرو می یاد. سرعت رو کم کرد و از جاده زد بیرون. اما کنار جاده یه گودی بود ماشین افتاد اونجا و یه دور کامل زد. واژگون شد. همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. وقتی که دیدم کف ماشین داره می ره بالا تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که آرش چی می شه؟ ضربه بدی به سرم خورد اما خدا رحم کرد. سی تی اسکن هم گفت که چیزیم نیست. اما تا ۳ هفته همه جای تنم بدجور درد می کرد... پیش چند تا متخصص رفتم. بعدش جاده شد کابوس. دوباره خونه گرفتیم. این دفعه گفتن بخشنامه است ۴ روز کمتر نباید باشه. حالا ۳ شب می موندم. امیدوار بودم که چون متاهلم می تونم با سه سال سابقه کار فرم انتقالی رو پر کنم. طبق قانون مجردا ۵ سال و متاهل ها ۲ سال باید سابقه تدریس می داشتن تا بتونن فرم رو پر کنن. حالا بتونن انتقال بگیرن یا نه معلوم نبود. من امتیاز اول منطقه بودم. یه کم امیدوار بودم. اما امروز فهمیدم که همه-مجرد و متاهل- باید ۵ سال سابقه تدریس داشته باشن. قانون دولت عدالت محور! کاش یکی پیدا می شد عدالت رو برای من تعریف می کرد. خیلی دلم گرفته. تصور اینکه بازم برم توی اون جاده، اونم دو سال هر هفته ۴ روز مثل یه کابوس وحشتناک اه. 

    حالا دارم به استعفا فکر می کنم. اما  استعفا رو هم قبول نمی کنن. اگه نرم باید دادگاه تشکیل بشه و احتمالا چند میلیون باید به آ.پ. بدم تا اخراجم کنن! آرش می گه جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری منفعت اه. اما من نمی دونم چه کار باید بکنم؟!

   اگه این چاه نیست به نظرتون چیه؟ تازه سعی کردم آه و ناله نکنم شد این! عصبی شدم. نگرانم. نگران آینده ام. نگران خودم که دارم توی آ.پ. می شم یکی مثل خیلی یا... دارم از زندگی عقب می مونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:12 توسط نگین |

     راجع به حجاب و تلاش برای آزادی آن هرگز هیچ تریبون رسمی اظهار نظر قاطعی نکرده است. البته اوایل انقلاب آقای طالقانی مخالفت خود را با اجباری شدن حجاب ابراز کردند اما جریان حاکم به سوی دیگری می رفت. ابتدا اجباری شدن حجاب در ادارات و بعد هم همچون یک طاعون که همه شهر را بگیرد اجباری شدن در تمام محافل عمومی و بعد آنقدر تبلیغ شد که حتی در بسیاری از خانواده ها در مهمانی ها هم حجاب خود را به شکل بارزی نشان می داد. کسانی که وارد پست های دولتی شده بودند به خاطر ترس از تصفیه شدن توسط حکومت و غمِ نان، حجاب را برای محافل نیمه خصوصی نیز برگزیده بودند. البته در این میان نباید احساسات مذهبی مردم ایران را دور از نظر داشت که به راحتی با پخش یک آهنگ یا فیلم و چاپ کتاب و برگزاری سخنرانی غلیان می کند! حتی فعالان جنبش های زنان، که در ایران سازماندهی چندان قوی هم ندارند و همچون فوتبال ایرانی بر حرکات و استعدادهای فردی مبتنی است، نیز به طور جدی وارد این عرصه نمی شوند.

   فرض کنید حتی یک فعال سیاسی هم نه، منِ نوعی، اگر راجع به آزادی حجاب صحبت کنم چه اتفاقی می افتد؟ دیگر هر کسی که هیچ کاری جز آجر کردن نان ملت ندارد به راحتی می تواند من را از کار که سهل است از زندگی اخراج کند. حال یک فعال جنبش زنان را در نظر بگیرید. با بیان آزادی حجاب امکان گرفتن نیمچه حقوق دیگر را هم از دست خواهد داد! پس بهتر است با دم شیر بازی نکند و راجع به خرجی و دیه صحبت کند. حجاب که تنها پوشش است!! 

     من واقعا نمی دانم چرا در انتخاب پوششم آزاد نیستم؟ چرا باید علی رغم وجود گرما حتی وقتی روسری هم دارم نگران این باشم که مبادا توسط پلیس همچون یک جانی دستگیر شوم؟!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:14 توسط نگین |