تبليغاتX
دیوار
این روزها عجیب احساس تاریخی شدن می کنم!

تو گویی سال ها بعد مرا خواهند خواند!


+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:47 توسط نگین |

  امروز که می رفتم کتابخونه مرکز، مجبور شدم از سرویس استفاده کنم. دختری چادری با چهره ای عبوث صندلی تک جلو نشسته بود. مثل دو روز قبل اخم کرده بود. نمی دونم چرا متوسط چادری ها -به کلمه متوسط دقت کنید- چهره عبوث دارن و اغلب سریع تر از بقیه عصبی می شن. شایدم این طور نیست و من بدشانس بودم و به چادری های این تیپی برخوردم. How knows!

پ.ن. منظورم از چادری نسل های قبل نیستن چون اونا اغلب از سر عادت چادر سر می کنن.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:1 توسط نگین |

موهای پرپشتش از زیر روسری پیدا نبود. ابروهای زیبایش دیگر وجود نداشتند. صورت صاف و یکدستش لک زده بود. تن درشتش نحیف شده بود. تنها از یک چیز می توانستی بشناسی اش. لبخند زیبایش! حتی این بیماری وحشتناک هم نتوانسته بود لبخند را از او بگیرد. دلم گرفته است. می خواهد فریاد بزند و چیزی بگوید...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:9 توسط نگین |

"ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم .
ترس، سوغات آشنایی است.
هر آشنایی تازه اندوهی تازه است
مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است." نادر ابراهیمی

     وقتی شروع به نوشتن توی این وبلاگ کردم فکرشم نمی کردم که دوستانی پیدا کنم که همه پست ها رو بخونن حتی اگه کامنت نذارن. فکرشم نمی کردم دوستانی پیدا کنم که خارج از دنیای مجازی باهاشون ارتباط داشته باشم. به خصوص دوستان خبرنگاری که باعث افتخارم هستن. اما حالا که دارم این پست رو می نویسم علاقه ام رو نسبت به نوشتن از دست دادم. می خوام راحت تر حرف بزنم اما انگار نمی شه. دلم از بعضی ها گرفته و نمی خوام وبلاگی داشته باشم که سالی به دوازده ماه یه شخمش بزنم.

   هیچ وقت عادت نداشتم برای همیشه خداحافظی کنم برای همین نمی گم خداحافظ، می گم تا بعد خدانگهدارتون باشه. دوستتون دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:40 توسط نگین |

برايم سيگاری بگيران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون می‌ترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد.


چقدر ساده‌ايم ری‌را!
نه تو، خودم را می‌گويم
من هنوز فکر می‌کنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت می‌افتد.


در آينه می‌نگرم
و از چاهی دور
صدای گريه‌ی گُلی می‌آيد
که نامش را نمی‌دانم!


ری‌را ...!
گفتی برايت
از آن پرنده‌ی کوچکی
که تمامِ بهار ... بی‌جُفت زيسته بود، بنويسم!
باشد ... عزيزِ سال‌های دربه‌دری ...!
راستش را بخواهی
بعد از رفتنِ تو
ديگر کسی به آينه نگفت: - سلام!
شايع شده است
اين سالها شايع شده است
که آن پرنده‌ی کوچک
روحِ شاعری از قبيله‌ی دريا بود،
يک شب آوازِ کودکی از بامِ دريا شنيد،
صبح که برخاستيم
باد ... بوی گريه‌های سياوش می‌داد،
و کسی نبود
و کسی نمی‌دانست
بر طشت‌های زرينِ گَرسيوَز
هزار کبوترِ بی‌سر
شبيهِ ستاره مُرده‌اند!

                                       سید علی صالحی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:21 توسط نگین |

    تقصیر من نیست که مردم عادت کردن همه چی رو بزرگ جلوه بدن!  عادت کردن و به عبارت صحیح تر دوست دارن حرفایی بزنن که خودشون هم می دونن درست نیست اما انگار مجبور باشن، حرف می زنن که ملت نگن لال بوده. جلوی دهن مردم رو که نمی شه گرفت بدتر از اون نمی شه بهشون فهموند که چقدر از آدم دور هستن!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:37 توسط نگین |

مرگ را باور داشت چون زندگی را باور کرده بود.

ایمان داشت که اگر چشمانش را ببندد

دوباره خواهد گشود

حتی اگر دنیایی دیگر باشد!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 16:58 توسط نگین |

آمدم که بگویم دوستت دارم
 می خواستم بگویم من خوشحالم که تو را دارم
 می خواهم به رویاهایم وفادار باشم
 می خواهم ... .

 می خواستم بگویم به کمکت نیاز دارم
      که بی یاری ات طی این راه دشوار است.
 می خواستم بگویم دلخواه من نیز از بختیاری همان است که تو می خواهی عزیز دل!

اما نمی دانم ناگهان چه می شود که می غرم
بر خویش
بر زمین و زمان
که لعنت به این روزگار!

کسی در من زندگی می کند آیا؟!
کسی درون من، من را نمی خواهد؟!
من را دوست ندارد؟
نکند کودک درون که می گویند همین باشد؟!
    نه!
    کودک هرگز نامهربانی نمی کند!

کمکم کن ناز!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:46 توسط نگین |

   چه قدر می خوانندم به شادی. چیزی وجودم را می کاود. به مقصد نمی رسد و ادامه می دهد. وقتی می خوابم موجوداتی درون مغزم شروع به دویدن می کنند. هر کدام بسته ای به دست دارند و انگار جایی برای گذاشتن شان می جویند. گاهی به هم برخورد می کنند  و باز هم می دوند. هیچ فکر من نیستند که آرامش می خواهم. اگر در این لحظه بیدار شوم همه شان بسته هاشان را بر زمین می گذارند و چون کوتوله هایی که دیوی دیده باشند فریادزنان می دوند تا پنهان شوند. می خواهم خالی شان کنم. می خواهم خود به کمک خویشتن بشتابم.
    می خواهم لطفت را سپاس گویم، تو که امیدم می دهی. تو که زیبا می کنی داشته هایم را! حالا بیا و نگو چه شده، بیا و نگو به چه فکر می کنم. نگو که همه چیز خوب است که می دانم هست! من از چیز دیگری سخن می گویم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:32 توسط نگین |

   نمي آيي كه يعني مهم نيست؟
   نمي خواني كه يعني وقت نداري؟
   سر در گم ام. ساعت 7 صبح بيدارم. كار و كار، ساعت 12 شب هنوز بيدارم. زنده ام. اميدوارم. كار مي كنم. كلاس زبان مي روم. دوستانم را هر از گاهي مي بينم. مادرم را. براي گردش بيرون مي رويم. مي خوابم. از خواب هايم مي ترسم. از خواب هايي كه تو را به من رساندند! از خواب هايي كه تو را از من مي گيرند! من از خواب مي هراسم اما بدان احتياج دارم!
    مي نويسم. عده كمي مي آيند. مي خوانند. گاهي نظر مي دهند. اي كاش مرا نمي شناختي كه از نوشته هايم قصه پردازي نكني.
    خسته ام. دكتر هم رفته. وقت دكتر لغو مي شود.
    آرايش مي كنم. امروز عصر مهماني دارم كه برايم عزيز است. لباس ها داخل ماشين مي چرخند. خبر داري؟! خبر داري كه هنوز قيچي نخريده ام؟ خبر داري كه دلم تنگ است؟!

پ.ن. اميدوارم كسي اين پست را نخواند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 15:48 توسط نگین |

تغيير مي دهم
      كلاس ام را
      دوستانم را
نمي بينم
كساني را ديدنشان را دوست ندارم
آنان كه رنجاندنم براي شان عادت شده است
آن ها كه افتخار مي كنند
     به لباس شان
     به مدل موي شان
     به خانه گران قيمت شان
     به شهرشان
     به نژادشان
     به تسبيح و جانمازشان

مي روم
از ماندن مي هراسم
آينده را مي بينم گرچه مبهم
به سوي آينده مي روم
به نبرد با مشكلات
مي روم
حتي اگر نرسم...
    
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:37 توسط نگین |

چمدان را که داخل کمد می بینم
صدای قلبم را می شنوم
چمدانٍ لعنتی!
مرا به کاویدن دیوارهای خانه می خواند
به بوییدن لباس هایت
به شب های بی خوابی.

تلویزیون را روشن می کنم
نماد حماقت را می بینم
که برای بادی گاردها دست تکان می دهد
و ار خود شومنی در حد اعلی می سازد!
خاموش می کنم
تا فراموش کنم که همه زندگی مان را تباه می کند
تلاشمان را داغدار می کند.

می خوابم
خواب می بینم سفر ممنوع شده است.
می بینم که ممنوع الخروج شده ام
و تو
ممنوع الورود!
و من آواره ای در شهر خویش
که این سوی سیم خاردار مانده است
و برای تو
آن سوی سیم دست تکان می دهد
اشک خشک شده است.

می روم
به شاگردانم می گویم
درس بخوانید
به فکر آینده تان باشید
می توانید آینده تان را بسازید
دروغ می گویم!
می گویند می دانیم
دروغ می گویند!

زنگ تلفن است
حتما تویی
می خواهی تولدم را تبریک بگویی
تو بودی
دزد همه دارایی ات را با خود برده بود!
روز تولدم؟
    فراموشت شده بود!

صدای تلفن
دیگر نمی خواهم جواب بدهم
دختر عمه ام می خواهد تولدم را تبریک بگوید
یادش بود!!

آهنگی ترکی گوش می دهم
«اوچون قوشلار
اوچون
بوردا وفا یوخ
...»
صدایش حزن آرامش بخشی دارد!


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:5 توسط نگین |

آن روز که باید مهربان بودی
مهربانی هنوز تعریف نشده بود!
من خواستم مهربان باشم
با تو
با خودم
با آنان که دوستم داشتند
و
آنان که دوستم نداشتند!

زخم زبان زدند
نمی خواستند دوست داشته شوی!
کوچک بودند
کوچک هستند
و من گمان می کنم
که هرگز بزرگ نخواهند شد!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:49 توسط نگین |

برای من زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطرش بجنگم!
من آرزوهایی دارم که گرچه بزرگ هستند اما دست نیافتنی نیستند!
من فکر می کنم رسیدن به آرزوهایم می تواند زندگی ام را بهتر کند اما اگر نرسم هم زندگی خوبی دارم!
...
من به خاطر آرزوهایم می جنگم!
من به خاطر زندگی می جنگم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:1 توسط نگین |

خیال می کرد که باران نخواهد بارید
چتری با خود نمی برد
از اعتماد به نفسش بود
یا یکدندگی اش
اما حتی آن روز هم که باران بارید
و زیر باران خیس شد
می گفت که چتر احتیاج ندارد.

بعد ها فهمیدم
تنها برای آنکه زیر چتر من بیاید
چتر نمی آورد
چرا نفهمیدم...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:9 توسط نگین |